گرگ هار....

پشت آن قله پوشیده زبرف,نیست چیزی خبری...ور ترا گفتم چیز دگری هست نبود

جز فریب دگری......

من از این غفلت معصوم تو,ای شعله پاک

بیشتر می سوزم ودندان به جگر می فشرم

منشین با من منشین....تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من چه جنونی ,چه نیازی ,چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پرعصمت و ناز بر من افتد چه عذاب و ستمی است.

/ 0 نظر / 5 بازدید