اینده

با مادر و برادرم اشتی کرده ام  یک پنجشنبه جمعه هم مرا با خودشان بردند شمال که از دلم در بیاورند خودشان فهمیدند که زیاده روی کرده اند از نبود اقای همسر خسته شده ام راستش هر روز که بیدار می شوم اصلا انگیزه ندارم غذا درست کنم یکبار صبحها با هم تلفنی حرف می زنیم یکبار هم اخر شبها تمام فکر و ذکرم شده فروش خانه و راست و ریست کردن کارها برای رفتن راستش اینها را به خاطر خودم نمی کنم وقتی فکرش را می کنم که پسرکم انجا توی مدرسه انگلیسی و روسی یاد می گیرد وقتی هم کلاس پنجم را تمام کرد فرانسه و المانی را یاد خواهد گرفت تمام تکالیفش را توی مدرسه انجام خواهد داد اینده شادی و زندگی برای او خواهد بود دلم می خواهد تمام سختیها را به جان بخرم انجا که بودم با یک خانواده ایرانی اشنا شدم که زندگی زیاد جالبی نداشتند وقتی به خانه شان رفتم هیچ اثاثیه ای نداشتند تمام وسایل مال صاحبخانه بود حتی ضرفها و قاشق چنگالها طوری که من و اقای همسر از اینده خودمان ترسیدیم که نکند مجبور به چنین زندگی بشویم اما انها حاضر نبودند برگردند به خاطر اینده بچه هایشان تمام سختیها را به جان خریده بودند در کنارش ایرانیها ی متوسط و بسیار مرفه هم بودند که زندگی خوبی داشتند انجا بهشت نبود مشکلات خودش را داشت اما یک چیز وجود داشت که اینجا نیست انهم اینده است البته تا اینده برای هر کس چه معنایی بدهد

/ 0 نظر / 7 بازدید