اندوه

پدرم را از دست دادم .....او را در بیابان دفن کردم وبه خانه بازگشتم در حالی که دلم به این خوش بود که در سرد خانه او را در اغوش گرفته ام جای ته ریشهایش را روی صورتم هنوز احساس می کنم و به این می اندیشم که این دلتنگی را چگونه التیام بخشم دلم برای صدایش برای نگاهش برای دیدن صورتش تنگ شده است پدرم که اولین عشق زندگی من بود او واقعا شجاع بود با بیماریش تا اخرین لحظه شجاعانه جنگید او معنی لحظه لحظه های کودکیم بود خیلی زود ترکمان کرد .....تنها دختر خانواده بودن  خیلی سخت است باید غم بی سروسامانی برادر و بیوه شدن و تنهایی مادر را بخوری و همیشه حسرت نگاه پدرت را در دل داشته باشی در کنارش مادر باشی و همسر و همه اینها به تنهایی سخت است

پ.ن:پدر اخرین نگاه تو اغاز اندوه من بود

/ 0 نظر / 9 بازدید