یلدای امسال

یلدای امسال هم گذشت .......برادرم فردای شب یلدا به سربازی رفت روز رفتنش خیلی نگران بودیم مادرم ناراحت بود و پسرم فهمیده  بود که خبری است و مدام می گفت دایی دایی.....برادرم سرش را از ته تراشیده بود و قیافه با مزه ای پیدا کرده بود ....دلمان برایش تنگ شده شصت روز نمی بینیمش .....این هم قسمتی از زندگی اوست که امیدوارم بتواند با موفقیت ان را پشت سر بگذارد ....هوا خیلی الوده است هاله سیاهی که مثل مه اسمان را هر روز می پوشاند معضل بزرگی شده دیگر حتی هوایی هم برای تنفس نداریم برای پسرم و تمام بچه های کوچک نگرانم که ریه های کوچکشان چطور می خواهد این الودگی وحشتناک را تحمل کند جان خودمان هم کم در خطر نیست ممکن است ناگهان سکته مغزی کنیم یا ایست قلبی به سراغمان بیایید و کارمان یکسره شود فقط خدا رحم کند خلق خدا که رحم ندارد ...


/ 0 نظر / 9 بازدید