مهاجر

سرمای سختی خوردم حالم خوب نیست بچه هم مریضه هر دو مریضیم نمی دونم خودم و جمع و جور کنم یا بچه رو از طرفی ماه مهر داره تموم می شه باید برای سفری که در پیش اماده بشم جمع و جور کنم ....بلاخره دارم مثل یک پرنده مهاجرت می کنم ....بلاخره سرزمین جدیدی پیدا کردم که توش خونه بسازم و از اول همه چیز و شروع کنم ....بلاخره دارم به یکی از اهدافم در زندگی دست پیدا می کنم اینکه پسرم و یه جای بهتر بزرگ کنم و بفرستمش مدرسه انگلیسی زبان ....اینکه اون رنجهای من و نکشه و اگر چه نمی تونم بر تقدیرش مسلط باشم اما تا حدی بتونم راهش و هموار کنم مدتها بود که به دنبال سرزمین جدیدی بودم چون سرزمین خودم و از دست داده ام یعنی از روزی که به دنیا اومدم تغریبا نداشتمش فکر می کردم دارم شاید که نه اما به احتمال قوی عمر من به ابادی وطنم قد نخواهد داد منم حق دارم توی سی و دو سالگی توی ازادی و هوای سالم و امکانات جانبی زندگی کنم نمی خوام راه عبثی رو که من و نسل من طی کرد پسرم طی کنه می خوام نسل اینده خودم و نجات بدم.

/ 4 نظر / 8 بازدید
دخترک بهار

امروز یاد دوستای قدیمی کردم برای همین به لینکدونیم سر زدم وبلاگ قبلی من "زیبایی را در سخن احساس کن" بسته شده خوشحالم که هنوز وبلاگتو داری همیشه بهاری باشی (هستیا.راحله)

h0mayoun

barat arezuye movafaghiyat daram va midunam ke movafagh mishi

h0mayoun

barat arezuye movafaghiyat daram va midunam ke movafagh mishi

آزاده

نوشتنت رو دوست دارم