تلخی بی پایان

دارم  فرکانسهای افکارت را دریافت می کنم اول خوابت را می بینم و بعد از سالها ناگهان به سرم می زند توی فیسبوک سرچت کنم عکسهایت را نگاه میکنم و نمی دانم چرا قلبم به درد می اید وقتی به چشمانت نگاه می کنم می بینم که زندگی خصوصیت تکان نخورده همچنان تنهایی جز کارت دل خوشی دیگری نداری تو هیچ چیز با ارزشی نداری به نظر می رسد حالت از ده سال پیش خیلی بهتر شده اما هنوز کمی بیمار گونه می زنی بعد از نبش قبر تو دو روز به هم می ریزم انقدر حالم بد می شود که خودم  تعجب می کنم از دست خودم  عصبانی هستم که این کار را کرده ام  با خودم عهد می کنم که تا اخر عمر دیگر دنبال نبش قبر تو نباشم به خودم لعنت می فرستم همینطور به تو و به تمام خاطرات تو می دانم کسی که بازنده شد تو بودی می دانم تو هم مرا سرچ کرده ای و می دانی که بچه دارم شوهر خوبی دارم می دانی حتما تو هم حالت بد شده تو را می شناسم خیلی حسود هستی مثل زنهایی می مانی که شوهرشان رویشان زن گرفته می دانم که رفتی دورهایت را زدی و فهمیدی که هیچکس برای تو من نمی شوم  اما من رفته ام .....رفته ام دنبال زندگی خودم راهم را عوض کرده ام و نمی دانم چطور شد که یک نبش قبر ساده مرا اینقدر به هم ریخت علت اینکه این کار را کردم این بود که تو راه دیگری برایم نگذاشتی دیدم که پایان تلخ خیلی بهتر از تلخی بی پایان است.

/ 0 نظر / 8 بازدید