دردسر

واقعا به خاطر مشغله زیاد نمی توانم زود به زود بنویسم اما دو هفته پیش که امام رضا شب لیله الرغایب به طور خیلی عجیبی مرا طلبید من و دوستم با هم به مشهد رفتیم و یک دل سیر زیارت کردیم و کمی هم شهر و اطرافش را گشتیم و برگشتیم تهران اما این هفته اخیر اتفاقات عجیبی برایم افتاد نامادری اقای همسر مدتها بود که کمر درد شدیدی داشت و خانه نشین شده بود ناگهان مشخص شد که سرطان دارد و اعصاب همه به هم ریخت اگر چه هیج وقت دل خوشی از او نداشتم و کم عذابم نداده بود اما شنیدن این بیماریها حتی در مورد دشمن ادم هم سخت است بیشتر نگرانم که اگر برایش اتفاقی بیفتدد با پدر دیکتاتور و سختگیر اقای همسر چه کنیم که می ماند روی دست ما ئ.... او ادمی نیست که خودش را با دیگران هماهنگ کند برای خودش یک دیسپلین خاص دارد و به زور می خواهد همه را زیر چتر خودش ببرد تنها کاری که می توانم برایش انجام دهم این است که برایش غذا درست کنم و بفرستم و در هفته گاهی به او سر بزنم خدا را شکر می کنم که خانه ام خیلی با او فاصله دارد وگرنه معلوم نبود درگیر چه مسائلی می شدم....به خاطر همه این درد سرها از خدا خواستم نامادری اقای همسر خوب بشود و برگردد سر خانه و زندگیش اما دکترها زیاد خوش بین نیستند................

/ 0 نظر / 7 بازدید