رفاقت

فکر می کنم دیگر باید ارام ارام اتفاقاتی را که انجا برایم افتاد بنویسم ....اقای همسر بعد از اینکه سه هفته پیش من زودتر با گرشا به ایران برگشتم  انجا ماند و امشب باز می گردد انجا زمانی که رسیدیم یک پسر ایرانی لیدر ما شد و قرار بود تمام کارهای اسکان موقت و مهاجرتی ما را انجام بدهد یک شب قرار گذاشت تا ما را به همراه زن ودو بچه اش به یک رستوران بزرگ ببرد که هم دیسکو ی خانوادگی بود و هم رستوران در عین حال مردم  به خاطر پذیرایی و ارکسر و بزن و برقص تولد ها و نامزدیهایشان را هم انجا می گرفتند و کلا جای خانوادگی و با حالی بود من در ابتدا تعجب کردم که هنوز سه روز نگذشته این اقا که نامش علی رضا بود تصمیم گرفته بود خانواده اش را به ما معرفی کند چون مسلما مثل ما زیاد انجا می امد و با ایرانیهایی که قصد مهاجرت داشتند زیاد سر و کار داشت و جالب نبود که خانواده اش را با همه قاطی کند البته این نظر من بود شاید خود او اینگونه فکر نمی کرددرهر حال من با زن او مهناز اشنا شدم زن خوبی بود اما غربت او را مثل خیلی زنهای دیگر تو دار و سرد کرده بود اینطور استنباط کردم که او مرا برای دوستنی با همسرش که انجا خیلی تنها بود مناسب دیده بود چون هردو بچه داشتیم و تغریبا شرایطمان یکسان بود بعد از شب اول یکبار هم ما را به خانه شان دعوت کردند اپارتمان درب و داغانی بود که حتی یک تکه اسباب هم در ان پیدا نمی شد همه چیز متعلق به صاحب خانه بو د من به اقای همسر گفتم من در شرایط اینها نمی توانم زندگی کنم من خانه درست و حسابی می خواهم اقای همسر مرا ارام کرد و گفت نگران نباش ما مثل اینها نخواهیم بود ما توانش را داریم که خانه بهتری با وسایل بهتر برای خودمان تهیه کنیم مطمئن باش وضع ما مثل اینها نخواهد بود چون ما پشت وانه داریم .درنهایت باز هم ته دوستی مابا انها یک چیزی بود که به دلم نمی چسبید و در نهایت هم فهمیدم که چه بو د مثلا اگر ادرس دکتر را می خواستی از انها بگیری باید پنجاه دلار بهشان می دادی تا بگویند در ازای هر اطلاعاتی از ما پول می گرفتند و البته این شغل علی رضا بود اما من حس کردم که بهتر است او لیدر بماند و ما هم مشتری بمانیم چون من نمی توانم با کسی که هم می خواهد با من دوست باشد هم من را شبیه اسکناس می بیند رفاقت کنم.

/ 0 نظر / 8 بازدید