THE BEGINNING OF THUNDER Miwok indians of Tuolumne county] Bear's sisterin-law, Deer, had two beautiful daughters, called Fawns. Bear was a horrible, wicked woman, and she wanted the Fawns for herself. So this is what she did. One day she invited Deer to accompany her when she went to pick clover. The two Fawns remained at home. While resting during the day, after having picked much clover, Bear offered to pick out lice from Deer's head. While doing so she watched her chance, took Deer unaware, and bit her neck so hard that she killed her. Then she devoured her, all excepting the liver. This she placed in the bottom of a basket filled with clover, and took it home. She gave the basket of clover to the Fawns to eat. When they asked where their mother was, she replied, "She will come soon. You know she is always slow and takes her time in coming home." So the Fawns ate the clover, but when they reached the bottom of the basket, they discovered the liver. Then they knew that their aunt had killed their mother. "We had better watch out, or she will kill us too," they said to one another. They decided to leave without saying anything and go to their grandfather. So the next day when Bear was away they got together all the baskets and awls which belonged to Deer and departed. They left one basket, however, in the house. When Bear returned and found the Fawns missing she hunted for their tracks and set out after them. After she had tracked them a short distance, the basket, left at home, whistled. Bear ran back to the house, thinking the Fawns had returned. But she could not find them and so set out again, following their tracks. The Fawns, meanwhile, had proceeded on their journey, throwing awls and baskets in different directions. These awls and baskets whistled. Each time Bear thought that the Fawns were whistling, and left the trail in search of them. And each time that Bear was fooled in this manner, she became angrier and angrier. She shouted in her anger. "Those girls are making a fool of me. When I capture them I'll eat them." The awls only whistled in response and Bear ran toward the sound. There was no one there. Finally, the Fawns, far ahead of Bear, came to the river. On the opposite side they saw Daddy Longlegs. They asked him to stretch his leg across the river so that they might cross safely. They told him that Bear had killed their mother and they were fleeing from her. So when Bear at last came to the river, Daddy Longlegs stretched his leg over again, but when the wicked aunt of the two Fawns, walking on his leg, reached the middle of the river, Daddy Longlegs gave a sudden jump and threw her into the river. But Bear did not drown. She managed to swim to the shore, where she again started in pursuit of the Fawns. But the Fawns were far ahead of their aunt, and soon reached their grandfather's house. Their grandfather was Lizard. They told him of the terrible fate which had overtaken their mother. "Where is Bear?" he asked them. "She is following us and will soon be here," they replied. Upon hearing this Lizard threw two large white stones into the fire and heated them. When Bear arrived outside of Lizard's house she could not find an entrance. She asked Lizard how she should enter, and he told her that the only entrance was through the smokehole, so she must climb on the roof and enter that way. He also told her that when she entered she must close her eyes tightly and open wide her mouth. Bear did as she was instructed, for she was very anxious to get the two Fawns, whom Lizard had told her were in his house. But as Bear entered, eyes closed and mouth open, Lizard took the red hot stones from the fire and thrust them down her throat. Bear rolled from the top of

Lizard's house dead. Lizard then skinned her and dressed her hide, after which he cut it in two pieces, one large and one small. The larger piece he gave to the older Fawn, the smaller piece to the younger. Then Lizard instructed the girls to run about and see what kind of noise was made by Bear's skin. The girls proceeded to run around, the skins making all kinds of loud noises. Lizard, watching them, laughed and said to himself, "The girls are all right. They are Thunders. I think I had better send them up to the sky." When the Fawns came to Lizard to tell him that they were going to return home, he said, "Do not go home. I have a good place for you. I shall send you to the sky." So the girls went up to the sky. There Lizard could hear them running about. Their aunt's skin, which they had kept, makes the loud noises, that we call thunder. When the Fawn girls ran around in the sky Rain and Hail fell. So now whenever the girls (Thunders, asLizard called them) run around above, rain begins to fallبرای خواندن ترجمه روی ادامه مطلب کلیک کنید....

پیدایش رعدو برق ,خرس خواهر شوهر آهو بود وآهو دو تا دختر بسیار زیبا داشت که صداشون می کرد "برهها" خرس خیلی وحشتناک بود و زن بسیار شروری بود اون برههای آهو رو برای خودش می خواست بنابراین این کاری بود که انجام داد:یه روز آهو رو دعوت کرد که برای چیدن شبدر همراهیش کنه بره ها هم توی خونه موندن .خرس و آهو تمام طول روز و شبدر چیدن و استراحت کردن و شبدر خوردن خرس پیشنهاد داد که شپشهای سر آهو رو براش در بیاره و در حین انجام این کار منتظره فرصت مناسب بود ناگهان به آهو حمله کرد و یه قسمت از گردنش و گرفت و اون و کشت.و تمام بدنش و بلعید به غیر از جگرش,اون جگر آهو رو ته سبد شبدر گذاشت و روش و پر شبدر کرد و به خونه برد و داد به برهها تا بخورند.وقتی برهها پرسیدند مادرمون کجاست؟جواب داد:به زودی به خونه برمی گرده شماها می دونید که اون خیلی آهسته حرکت می کنه برای همین مدت زمان زیادی طول می کشه تا به خونه برسه.بنابراین برهها شبدرها رو خوردن و ته سبد جگر و پیدا کردن و فهمیدن که عمشون مادرشون و کشته .برهها به هم گفتند:بهتره از اینجا فرار کنیم وگرنه اون مارو هم خواهد کشت.اونا تصمیم گرفتند بدون اینکه چیزی به کسی بگن برن پیش پدر بزرگشون.روز بعد وقتی خرس ازاون محل دور بود اونا سبدها و درفشها و تمام چیزایی که متعلق به آهو بود و برداشتن و رفتن فقط یکی از سبدها و درفشها رو تو خونه جا گذاشتن خرس وقتی برگشت و بچه ها رو پیدا نکرد دنبال ردپاشون حرکت کرد بعد از اینکه مسافت کوتاهی دنبالشون رفت از سبدی که تو خونه رها شده بود صدایی شنید و دوان دوان به طرف خونه برگشت فکر کرد برهها برگشتند اما نتونست اونا رو پیدا کنه پس دوباره دنبالشون رفت برهها در این حین سفرشون و آغاز کرده بودند.سبدها و درفشها سوت می زدند وهر لحظه خرس فکر می کرد که این صداها مال برههاست و جستجو رو رها می کرد و به عقب بر می گشت و هر بار مسخره می شدو عصبانی و عصبانی تر,اون با عصبانیت فریاد کشید برهها من و مسخره کردن وقتی اونا رو پیدا کنم می خورمشون.درفشها فقط سوت می زدند و خرس می دوید به طرف صدا در نهایت هیچکس اونجا نبود و برههااز خرس دور می شدند  و به سمت رودخونه می رفتند.برهها به رودخونه رسیدند و در مقابل خودشون اون سمت رودخونه بابا لنگ دراز و دیدن اونا ازش خواستند که پاش رو دراز کنه روی رودخونه تا اونا بتونن از رود خونه رد بشن برهها براش تعریف کردن که خرس مادرشون و کشته و اونا دارن ازش فرار می کنن پس بابا لنگ دراز پاش و دراز کردو اونا از رودخونه رد شدن وقتی که خرس بالاخره به رود رسید بابا لنگ دراز دوباره پاش و دراز کردروی رود خونه اما وقتی عمه خرس شروع کرد به راه رفتن روی پاهاش و رسید وسط رود خونه بابا لنگ دراز ناگهان اون و پرتاب کرد توی رودخونه اما خرس غرق نشد اون خیلی خوب شنا کرد به سمت حاشیه رودخونه و دوباره شروع کرد به تعقیب برهها.ولی برهها ازخرس دور شده بودند  خیلی زود رسیدند به خونه پدر بزرگ,پدربزرگشون مارمولک بود اونها چیزایی رو که به مادرشون گذشته بود براش تعریف کردن پدربزرگ ازشون پرسید:خرس کجاست؟اونا جواب دادن:دنبال ماست و به زودی به اینجا می رسه.همونطور که مارمولک به حرفاشون گوش می داد سنگ بزرگ سفیدی رو داخل آتش انداخت تا اونا گرم بشن وقتی خرس رسید به بیرون خونه مارمولک هیچ در ورودیی پیدا نکرد به مارمولک گفت چطوری می تونم وارد خونت بشم؟مارمولک جواب داد:از سوراخ دودکش اون تنها محل ورود و خرس باید بره بالای پشت بوم این تنها راه.مارمولک همچنین گفت:خرس وقتی وارد خونه شد باید چشماش و محکم ببنده و دهنش وکاملا باز کنه .خرس همه کارها رو همونطور انجام داد برای اینکه خیلی مشتاق بود که برههایی رو که حالا تو خونه مارمولک بودند بگیره اما همینکه وارد شد چشماش و بست و دهنش و باز کرد مارمولک سنگ داغ و سرخ شده رو انداخت توی دهنش و خرس سوخت و مثل دود لوله شد و از دودکش خونه مارمولک بیرون رفت. مارمولک پوست خرس و کند و بعد از اینکه اون و دو تیکه کرد یه تیکه کوچیک و یه تیکه بزرگ ازش دراورد تیکه بزرگ و داد به دختر بزرگتر و تیکه کوچیک داد به دختر کوچیکه و بعدش به برهها یاد داد که چه نوع صداهایی به وسیله پوست خرس ساخته می شه اونا دور خودشون میچرخیدن وانواع صداهارو  می ساختند مارمولک نگاهشون می کرد و می خندید وبهشون می گفت:دخترها خوبند وسالم ,اونا مثل رعدوبرقند من فکر می کنم بهتر باشه بفرستموشون به آسمون وقتی که برهها اومدن پیش مارمولک بهش گفتند که می خوان برگردن خونه اما مارمولک گفت به خونه نرید من جای بهتری براتون سراغ دارم من شماها رو می فرستم به آسمون بنابراین دخترها به آسمون رفتند .مارمولک می تونست بشنوه صدای اونا رو در اطراف خودش.پوست عمشون که اونا رو می پوشوند صداهای بلندی می ساخت که ما به اون می گیم رعد و برق وقتی که برههابه اطراف خودشون توی آسمون  می دوند ,آسمون می باره و تگرگ فرو می ریزه بنابراین حالا هر وقت دخترها که مارمولک رعدو برق صداشون می کرد به اطراف آسمون می دوند بارون شروع می کنه به باریدن.

/ 7 نظر / 5 بازدید
گرگان ما

سلام همیشه همشهری. آهنگ وبلاگ شما و مطالبتان واقعا متفاوت بوده و حال و هوای خاصی در خواننده ایجاد میکند. [گل][گل]

گرگان ما

سلام دوباره همیشه همشهری. آری تالار هنوز همان تالار بوده و ناهارخوران هم هنوز همان ناهارخوران و البته چه خوشحالند که بزرگوارانی هر چند شما که روزی قدم به این مکانها گذاشته اند هنوز آنها را فراموش نکرده اند. سلام شما را به گرگان به ناهارخوران به تالار به کاخ به النگ دره به شالیکوبی و جای جای این دیار میرسانم.


سلام. ببخشید ولی این داستان چرا اینقدر بی سر وته بود آخه؟ عمه خرس و مارمولک پیر و ...؟ با پوست خرس صدا در میاوردن؟ چی؟؟؟[نگران] یا من حالم خوش نیس یا نویسنده داستان .[چشمک] موفق باشی دوست من.


سلام ممنون که به من سر زدی بازم بیا


دوباره سلام.. دوباره خوندم. این بار یه چیزایی دستگیرم شد. ای بابا ما که اینجا صدای پای بهار رو نمیشنویم هنوز. ولی بازم چشم در راهش هستیم و به انتظار نوروز عزیزمان خواهیم بود. موفق باشی دوست من.


راستی برای ترجمه هم دستتون درد نکنه. میدونم کار آسونی نیست.

دوست جون

سلام خانومیییییییییی وای که امروز چقدر خوش گذشت!!![قلب]من از زور خستگی اصلا خوابم نمی بره و می بینی که تا این ساعت شب اینجام[نیشخند] بام ممنون ...دوستت دارم خیلی زیاد[بغل][ماچ]