مصائب یک مادر

زمانی که باردار بودم با ان شکم گنده می نشستم جلوی تلویزیون و سریالهای فارسی وان را نگاه می کردم انقدر بی حال بودم که جز این کار کار دیگری ازم بر نمی امد حالا هم که پسرک 13 ماهه شده باز هم نمی توانم برای خودم وقت زیادی داشته باشم هنوز هم یکی دو تا از سریالهای فارسی وان و اکادمی گوگوش تنها سرگرمی های من هستند حتی کتاب هم نمی توانم بخوانم گاهی احساس می کنم در یک وضعیت نابهنجار گرفتار شده ام بعضی وقتها احساس یک زندانی را دارم که ناچار است برای خودش هیچ کاری نکند ....اما وقتی لپهای اویزان پسرم را می بینم و لبخند و نگاهش را می بینم دوباره امیدوار می شوم و به زندگی ادامه می دهم می دانم که یک مدتی گرفتار خواهم بود اما بلاخره این نیز بگذرد...

 


/ 1 نظر / 5 بازدید
shokoofeh

آخیـــــــــــــــــــی [قلب] خدا برات نگه داره [لبخند]