دلم هیچ چیز نمی خواهد

تو ی سالن اصلی هایپر مارکت ایستاده ام حال روحی خوشی ندارم چرایش را نگویم بهتر است ولی همین قدر بگویم که هر وقت حالم بد بود می امدم هایپر و یک صد هزارتومانی که خرج می کردم خوب می شدم اما اینبار انقدر اوضاع روح و روانم خراب بود که اگر 400 هزار تومان هم خرج اتینا می کردم فایده ای نداشت که نداشت حسابی درب و داغان و دپرس بودم دلم می خواست بپرم و خرخره مردمی را که مثل گاو از جلویم رد می شدند بجوم یک پسرو دختر ظریف و نحیف کره ای با یک کالسکه بچه ازجلویم رد شدند با ان چشمهای بادامی و هیکلهای نی قیلیان راه می رفتند و می خندیدند یک لحظه احساس کردم به ما ایرانیها نگاه می کنند و می خندند به بچه شان نگاه کردم و توی دلم گفتم کیفیت زندگی این چشم بادامیهای فیزوری خیلی بهتر از ما بوده و هست همین بچه کره ای  فردایش از بچه من روشنتر خواهد بود نمی دانم چرا احساس می کنم زمینی که رویش راه می روم مال من نیست اسمان بالای سرم هم دیگر خیلی وقت است که ندرخشیده همه انهایی که می شناختم که سرشان به تنشان می ارزید رفته اند دیگر کسی را نمی شناسم انگار میان بیگانگان راه می روم که زبانشان را می دانم اما حرفشان را نمی فهمم تا میدان ونک هم که با ماشین می روم توی راه صد تا فحش می دهم و با ده نفر درگیر می شوم دیگر حالم دارد به هم می خورد دلم هیچ چیز نمی خواهد هیچ چیز دلم خیلی گرفته است

به ایوان می روم و انگشت خود را بر پوست کشیده شب می کشم

کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد

پرنده مردنی است

 

/ 3 نظر / 33 بازدید
آزاده

به داشته های زندگیت فکر کن...که اگه نبودن....؟؟؟ اینو برای این نمیگم که قانع باشی و تلاشی نکنی برای اوون مدل ایده آلی که توی ذهنت هست...که انشاله بهش برسی...

آلا

من هم احساسي مثل شما دارم. زجر مي کشم و نمي توانم خود را با اطرافيانم محيط کارک همکارانم آدمها ماشينها خانواده و دنيا هماهنگ کنم و تطبيق بدهم.اغلب حس تهوع دارم و ...خلاصه اين که فکر مي کنم مشکل از ما باشد احيانا چون حال اطرافيانم که خوب است...