یک احساس

شیشه پنجره ماشین را پایین می دهم شب است و باد خنک شهریور ماه به صورتم می خورد و چراغهای سبز اتوبان از دور چشمم را می زند وزیدن باد حس خوشایندی را القا می کند انقدر که یاد چند روز مانده به عروسیمان می افتم که چقدر حس خوشبختی مفرط می کردم و احساس ارامش سراسر وجودم را پر کرده بود راه به پایان رسید و وزش نسیم شبانگاهی چقدر خوشحالی به وجودم سرازیر کرد

پ.ن:شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.

پ.ن:من خوشبختم اما چه کسی می تواند از گذشته اش جدا باشد حوادث انسانهای بزرگ را متعالی و انسانهای ضعیف را متلاشی می کند.

 

/ 3 نظر / 6 بازدید
ابزار رايگان - ابزار جديد اضافه شد

سلام با قرار دادن ابزار مناسب و کاربردي در سايت يا وبلاگ خود بازديدتان را چند برابر کنيد براي مشاهده ابزار به لينک زير برويد : http://www.parmisfun.com/abzar.php با تشکر

پیچک

آن قدر روان توصیف کردید که بودن در آن فضا را به راحتی احساس کردم. شاید بعد از تلاشی ، تعالی هم در پیش باشد.

peymangold

وبلاگ قشنگی داری !!!!!!!!! اگه دوس داشتی میتونی به من سر بزنی .