ان خانه

 

مادر بزرگم خانه اش را عوض کرده دارم  فکر می کنم وقتی هنوز دبیرستان می رفتم توی ان خانه قدیمیه بودند ...وقتی برای اولین بار عاشق شدم هنوز هم توی ان خانه بودند وقتی دانشگاه قبول شدم توی ان خانه بودند وقتی قران قدیمیه بابا بزرگ را کشف کردم و نیت می کردم و چشمهایم را می بستم و لای قران را باز می کردم ببینم بالای صفحه خوب امد یا بد توی ان خانه بودند .....وقتی دانشگاه می رفتم و سرم توی درس و فکرم دنبال دوست پسرم بود و احساس می کردم زمین زیر پاهایم و دنیا در دستانم است توی  ان خانه بودند وقتی بابا بزرگ فوت کرد توی ان خانه بودند وقتی در عشق شکست خوردم و دانشگاه هم تمام شد توی ان خانه بودند وقتی رفتم سر کار توی ان خانه بودند وقتی با دایی وسطی قهر کردیم و هشت سال طول کشید تا اشتی کنیم توی ان خانه بودند وقتی پسر خاله بزرگه زن گرفت توی ان خانه بودند وقتی دختر خاله کوچیکه به دنیا امد توی ان خانه بودند وقتی من سرگشته  حیران بودم توی ان خانه بودند وقتی برادرم دانشگاه قبول شد و درسش تمام شد وقتی من دوباره عاشق شدم و ازدواج کردم وقتی پسرم به دنیا امد وقتی پدرم فوت کرد ووقتی برادرم رفت سربازی و برگشت زمانی که رفت سر کار و پسر خاله وسطی هم زن گرفت  ماهم بالاخره با دایی وسطی اشتی کردیم .....هنوز توی توی ان خانه زندگی می کردند و حالا ان خانه که تمام خاطرات تلخ و شیرین عمر ما را با خود دارد فروخته شد ه یک بار به پدر معنویم گفتم چرا همه افعال ما طی زمان از بین می رود اما خانه ها خیابانها و درختها باقی می مانند حتی عشقها هم تمام می شوند فقط یک نقش در قلب و ذهن ما می ماند پدر معنویم گفت چون ساختمانها و خیابانها و درختها و.....مال این دنیا و متعلق به این دنیا هستند اما ما متعلق به این دنیا نیستیم ما اینجا مسافرین ماموریتمان که تمام شد بلیطمان را باطل می کنند و باید به خانه اصلی خودمان برگردیم .

/ 0 نظر / 11 بازدید