بی سرزمین

چرا باید اینجا را دوست داشته باشم؟چرا؟من که از هر کجا رد می شوم یاد چیزهایی می افتم که تنم بی اختیار می لرزد ....من به جز دوران کودکیم خاطرات خوشی از اینجا ندارم همان کودکیی که با صدای اژیر قرمز و فرارکردن زیر راه پله ها و تصویر همیشگی ضربدرهای بزرگی که روز شیشه پنجرهها را مزین می کرد گذشت و من انقدر خام بودم که فکر می کردم اینها جزیی از زندگی ماست مادرم که همیشه صبحها توی صف شیر با یک زنبیل پلاستیکی قرمز ایستاده بود تا برای من شیر شیشه ای بگیرد اخرش هم جنگ ما را اواره غربت کرد سالها حسرت خانه مادر بزرگ و خاله و دایی به دلم ماند و انقدر در غربت زندگی کردم که دیگر نمی توانم اشنایی را به خود تاب بیاورم .....من از خیابانهای این شهر درندشت چه خاطراتی دارم وجب به وجبش روزهای پوچی و بی کاری یک دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده را در بر دارد که در یک تونل تاریک به دنبال یک کور سوی روشن می گشت ....چیزهایی که نداشت عشق و انگیزه و فرصت بود کسی که هیچوقت هیچ چیز مادیی از این زندگی نخواست بود هیچوقت چشمش به ماشینهای اخرین سیستمی که مردم سوار می شدند نبود هیچوقت حسرت خانه های انچنانی و اسکی رفتن و کرور کرور خرج کردن نداشت می خواست اندازههای خودش دلایلی برای ادامه زندگی و خوشحال بودن داشته باشد اما همانها را هم نداشت من معنی سرزمین و وطن را نمی دانم چون هرگز در اینجا خوشحال واسوده نبوده ام من به اندازه کافی جنگ و جنگیدنهای بیهوده دیده ام و داشته ام من هنوز اواره بی سرزمینی هستم که به دنبال خاکی می گردم که در ان بیاسایم....همین

/ 1 نظر / 7 بازدید