سفر شمال

به قصد گردش و تفریح به شمال رفتیم یعنی من فکر می کردم می توانم کلی بگردم و بروم بیرون خرید وقتی رسیدیم خانه ای که به ان وارد شدم ویلایی و بزرگ بود از ان خانه هایی که عاشقش می شوی عاشق سقف بلند و شیب دارش و پله های چوبی که طبقه پایین را به بالا وصل می کند غافل از اینکه سفر شمال من به همین خانه ختم می شود ساکنین که از تشکیل می شوند از دوست اقای همسر و خانمش تازه ازدواج کرده بودند یک دختر 37 ساله و یک مرد 48 ساله زن که دختر بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده با دوست اقای همسر که یک ازدواج شکست خورده قبلی داشته با دوتا بچه مواجه شده و بعد از سه سال دوستی سه ماه است که ازدواج کرده اند در ابتدا همه چیز مرتب به نظر می امد اما بعد از گذشت یک روز قهر کردن انها واقعا توی ذوق ادم می زد اینکه دوست اقای همسر سر میز صبحانه نیامد و خداحافظی نکرده از زنش رفت سر کار و تمام مدت که ما صحبت می کردیم بین ان دو فقط سکوت حرف می زد از انجا که عادت ندارم هیچ چیز خصوصی درباره زندگی دیگران را از انها سوال کنم به اقای همسر گفتم بلند شو از اینجا برویم اینها نه ما را بیرون می برند و نه می گذارند ما بیرون برویم باهم هم دعوا دارند مرا اورده ای اینجا که توی خانه بنشینم و کلی گله و شکایت .....اما زمانی که رفتم به خانم خانه بگویم که خداحافظ ما می رویم هتل سر درد دلش باز شد و از ما کمک خواست .....خواست که اقای همسر با شوهرش صحبت کند بنابراین ما دو روز دیگر هم انجا ماندیم بدون اینکه بتوانیم برویم بیرون و انجور که دلمان می خواهد بگردیم تمام مسافرت ما به خانه نشینی و حل وفصل مشکلات دیگران گذشت .....وقتی برگشتیم به اقای همسر گفتم دفعه اخر بود که به خانه کسی رفتیم از این به بعد فقط هتل .....فقط هتل

/ 0 نظر / 8 بازدید