بهار ما

بهار با تمام خوب و بدش امد  من بین کارهای خانه نگهداری از گرشا و کتاب و کامپیوتر پرسه می زنم و روزگار می گذرانم و همچنان به این فکرم که چطوری می توانیم طوری زندگی کنیم که فشار کمتری را ااحساس کنیم دیشب به اقای همسر گفتم باید سعی کنیم با دوستانم بیشتر به گردش و تفریح و گاهی مسافرتهای دست جمعی برویم تا سرمان گرم شود و به گرفتاریهایمان کمتر فکر کنیم .....گاهی روزها برایم خیلی تکراری می شوند ارزو می کنم کاش می توانستم مثل دوران بی خیالی لباس بپوشم و صبح یک روز بهاری بزنم بیرون اما دست و پایم بسته است به خاطر بچه داری دلم می خواهد گرشا زودتر مهد کودکی شود تا من هم بتوانم کمی به خودم برسم و از این حالت در بیایم .

/ 0 نظر / 5 بازدید