سلیقه

دوستی قدیمی دلش می خواست تیپش را عوض کند از طرز لباس پوشیدن خودش خسته شده بود می گفت هر وقت به شهرمان می روم زن برادرم هر روز با یم تیپ جدید به خانه مادرم می اید تمام لباسهایش حتی گوشوارههایش را با رنگ لباسهایش ست می کند و الحق و الانصاف خیلی دیدنی و خواستنی می شود من هم دلم می خواهد مثل او خوش تیپ باشم همه در شهر ما می گویند او زیباست ....می شود با من بیایی برویم خرید و کمکم کنی لباسهای شیک بخرم چون سلیقه خودم خوب نیست .....بنابراین دیروز با این دوست به یکی از مراکز خرید تهران رفتیم و  پدر من درامد تا او را راضی کردم چند دست لباس خوب برای خودش بخرد سلیقه اش در حد بنز بد بود مثلا دلش می خواست مانتوی جلو زیپ دار بخرد که مدلش مال صد سال پیش بود چاق بود اما دوست داشت مانتوهای برش دار و تنگ بردارد خلاصه جدو ابادم از جلو چشمم رد شد تا برایش خرید کردیم وقتی امدم خانه دیگری رمقی برایم نبود هر چه توان داشتم با او کلنجار رفته بودم .....امروز تلفن زد خوشحال بود گفت شوهرم از لباسها خیلی خوشش امده است ممنون که با من امدی خوشحال شدم و کمی خستگیم در رفت اما توی دلم گفتم تو که اخر می خواهی کار خودت را بکنی چرا دیگر مرا با خودت راه می اندازی..........؟؟؟

/ 0 نظر / 6 بازدید