نفرین....

اندوه مرا اندازه ای نیست گاهی به وضوح درمی یابم که واقعیتهای تلخ زندگی انکار ناپذیرند قادر به باور مرگ عشق نیستم شاید اشتباه من بود.....شاید عمرش به پایان رسیده بود ومن به زور خواستم که او زنده بماند وقتی همه به من گفتند او می میرد اما من باور نکردم او را به خدا پس دادم و از او خواستم او زنده بماند و من با این یقین که او درگوشه ای نه چندان دورزنده است با این زندگی تنها سر کنم و از او بگذرم من طاقت مردن او را نداشتم ....امروز بعد از سالها او را می بینم که زنده است و صورتش ودستانش و همه چیزش مانند آن سالهاست اما با یک بی تفا وتی عمیق زندگی می کند در قلبش می داند که به جایی تعلق دارد اما او را یارای حرکت نیست .مانند یک رباط با همه چیز رفتار می کند اما من نمی توانم باور کنم که زنده زنده باشد اما مرده من طاقت این همه درد را ندارم ناچارم بروم زیرا نمی توانم این همه درد را در وجود او ببینم و کاری از من برای نجاتش بر نیاید من طاقت زجر او را ندارم نفرین می فرستم به همه چشمهای شوری که نیمه مرا نابود کردند.....نفرین

/ 2 نظر / 4 بازدید
سالی

سلام . عزیزم. راستی واقعا دیدن این عکس چندش بود. با اون وضع که پرستارمو وضع بدتری از اینا دیدما. اما. حالم بد شد. تو مراقب خودت باش. سلامت باشیو شاد. یا حق[گل][چشمک]

هاسميك

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم, سهم كمي نيست.