پایان یک انسان

به راستی چگونه می توان فهمید  در میان تودههای گوشت و خون و رگ و پی که میان اجتماعی از استخوان قرار گرفته اند و روکشی از پوست روی انها را پوشانده چه می گذرد و هر کس به چه می اندیشد .....اموختم که زیادی مهربان بودن عاقبتی جز تباهی خودم ندارد و فهمیدم که چقدر در چشم اطرافیانم بزرگم و چقدر حسد به دنبال من است اما زمانی که به عکس مهری که روبان مشکی روی ان زده بودند نگاه می کردم فهمیدم که عمرمان مثل یک خواب می گذرد و در این دنیا یک خوبی می ماند ویک بدی مهری  مرد با تمام بدیها و رذالتهایی که سالها در حق فرزندان شوهران متعددش کرده بود اما نتوانست ذره ای از ان همه مالی که از شوهرانش گرفته بود استفاده کند در نهایت خواری مرد و از او جز یادی بد در اذهان نماند او جزو ان عده ای است که شاید به خاطر بدیهایش فراموش نشود

 

 


/ 0 نظر / 6 بازدید