تقدیر یک فرشته

کم پیش می اید که در یک روز دو پست توی وبلاگم بگذارم .....اما این لحظه احتیاج دارم که بنویسم هی می نویسم و هی به جاده روبه رویم نگاه می کنم که لاینقطع ماشین از ان می گذرد چهار سال ان جاده خشک و بی اب علف را باهم رفتیم و امدیم تا درسمان تمام شد چقدر عکسهای جور واجور با هم داریم چقدر توی اتاقمان در خوابگاه شبها را به صبح می رساندیم تو از همه ما بزرگتر بودی از ما مثل یک خواهر مراقبت می کردی نوارهای قدیمی  ستار را شبها برایمان می گذاشتی و ما با رویاهایمان به صبح فردا متصل میشدیم ما از کودکی رسیده بودیم به جوانی و فکر می کردیم که خیلی راه امده ایم یک سر پر سودا و یکی یک قلب عاشق و دلی پر ارزو داشتیم اما تو نیمی از راه جوانیت را رفته بودی که به ما رسیدی زندگیت خیلی سخت بود و دنیایی که از ان امده بودی قدیمی تر از ما بود هیچوقت به یاد ندارم هیچکدا م  از ما دلش خواسته باشد جای تو باشد ته میدان شوش توی یک کوچه بن بست توی یک خانه فکستنی با یک پدر کارگر و ......زندگی کند خودش هم بعد از فارغ التحصیلی مثل تراکتور کار کند تا خرج خودش را در بیاورد همیشه رنگ و رویت پریده بود و هر وقت اهنگ عروسک جون هایده را می گذاشتیم تو بغض می کردی و ما خیلی ناراحت می شدیم  و من همیشه دلم می خواست بدانم چرا تو ناراحت می شوی درسمان که تمام شد فصلی از دفتر زندگیمان به پایان رسید خیلی اتفاقها برای هر کدام از ما افتاده بود من یک بحران روحی را پشت سر گذاشته بودم و تمام دوستانم و خاطرات دانشگاه به نوعی در اینده ام تاثیر گذاشته بود بعد از گذشت سه سال به این نتیجه رسیدم که دلم می خواهد تمام درهایی که از گذشته به امروز باز است ببندم گاهی ادم از تکرار مکررات خسته می شود دلم گواهی می داد که اگر با گذشته قطع رابطه کنم درهای اینده با سرعت بیشتری به رویم باز می شوند برای همین پل ارتباطم را کم کم خراب کردم تا در زندگی به تازه ها یم دست پیدا کنم ازدواج کردم و خاطراتم دور شدم و دنیاهای جدید درهایش یکی یکی به رویم باز شد تو روزهای سختری را ان روزها که من خوش بودم پشت سر گذاشتی مادرت سرطان گرفت و دو سال بعد فوت شد نامزدی خواهرت به هم خورد و دوست پسرت هم بعد شش سال قدمی برای ازدواج بر نمئ داشت شده بودی کوهی از بدشانسی خودت را توی باشگاه دماوند گم کرده بودی دلت را با کلاسهای کوهنوردی ارام میکردی و فکر می کردی زندگی هیچوقت روی خوش نشانت نداده و نخواهد داد خبرت را دورا دور داشتم و همیشه فکرت توی سرم بود یک شب به خدا گفتم خودمانیم تو چرا اصلا به فکر رفیق قدیمی ما نیستی چرا یک سرو سامانی به زندگی خالی این بیچاره نمی دهی پس عدالتت کجا رفته ....چیزی نگذشت عید که امد بهار که امد شاهزاده تو هم از ان سر دنیا امد و تو را با سی و شش سال سن بالاخره سوار اسب سفید کرد و برد انقدر خوشحال شدم که به افتخارت یک مهمانی گرفتم همه گذشته و ان چهار سال را دعوت کردم تا به خاطر دیدن روزهای خوشحالی تو خوشحالی کنیم چهارشنبه صبح زود می روی سوئد پیش شوهرت دلم گرفته است که تو می روی نتوانستم زنگ بزنم تنها یک اس ام اس فرستادم که بالاخره خوشبختی تو را هم دیدم به انجایی رسیدی که لیاقتش را داشتی همیشه دوستت دارم و در قلب و فکر منی هیچوقت فراموشت نمی کنم ....و فهمیدم از گذشته ام جدا نبوده ام خاطراتم همواره بخشی از وجودم بوده و هستند بعضی از انها همیشه پر رنگند و بعضی به مرور کم رنگ و خنده دار می شوند با همه تلخیشان .....

پ.ن:یادمان باشد ان هنگام که از دست دادن عادت می شود..بدست اوردن هم دیگر ارزو نیست.....

پ.ن:با تو دست به تصرف هیچ رویایی نمی زنم فردا دست در جیب در راه است من به چند زلف سپید تو می اندیشم.....

 

 

/ 0 نظر / 9 بازدید