زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

سالی که نکوست از بهارش پیداست
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی:

امروز بعد از یه هفته که نتونسته بودیم همدیگه رو ببینیم با آرزو قرار گذاشتیم بریم اون امام زاده ای که قبلا همیشه می رفتیم منم 60 تا دونه آجیل مشکل گشا درست کرده بودم که ببرم پخش کنم برای ادای نذرم....با ارزو تو میدون پونک قرار داشتم وقتی رسیدم ماشینش و از دور دیدم که یه گوشه ایستاده بود دوییدم رفتم سوار شدم و بعد از کلی حرف و حال و احوال رسیدیم دم امام زاده پیاده شدیم و رفتیم تو هر دو سر حال و شارژبودیم یکی یدونه چادر برداشتیم انداختیم رو سرمون و آرزو رفت که آجیلا رو پخش کنه تمام آجیلا رو پخش کردیم بین مردم و رفتیم که داخل حرم بشیم و زیارت کنیم من یه مفاتیح گرفتم دستم و نشستم یه گوشه که یه دعای توسل بخونم کنارم یه زنی نشسته بود که چادر رو کشیده بود رو سرش و داشت گریه می کرد صورتشم معلوم نبود اصلاً  پیره یا جونه من یه دعای توسل خوندم همون موقع آرزو اومد که بشینه کنارم خودم وکشیدم طرف زن که جا باز بشه و آرزو بشینه کنارم شروع کردم مفاتیح و ورق زدن که یه دعای مناسب اربعین پیدا کنم بخونم آرزو گفت:زیارت عاشورا نخون بزار باهم بخونیم گفتم باشه رسیدم به دعای عهد به آرزو گفتم:دعای عهدم دعای خیلی خوبیه مخصوصا اگه هر روز صبح به یه نیتی بخونی خیلی حاجت می ده چون مال امام زمانه خیلی مجربه من کلی راجبش شنیدم تازه شنیدم می گن برای بخت و ازدواج مجردها هم خوبه یه دفعه خانومه چادرو از صورتش زد کنار دیدم یه دختر جونه که از من و آرزو هم خیلی کوچیکتره بدون مقدمه گفت:ازدواج؟برای چی می خواین ازدواج کنین که بدبخت بشین...!من سه هفته دیگه عروسیم ولی ببین به چه روزی افتادم تازه هنوز سر خونه زندگیم نرفتم این بلا سرم اومده پدر شوهرم زنگ زده بهم گفته شوهرم چند وقته شبا خونه نمی ره و شب تا صبح و بارفقاش توی یه خونه جمع می شن و معلوم نیست چی کار می کنن ....منم نمی تونم به خانوادم بگم چون اونا راضی به ازدواج ما نبودن من خیلی تو روشون ایستادم حالا نمی دونم چه خاکی به سرم کنم شوهرم خیلی لاغر شده اصلاً نمی دونم چی کار کنم سه هفته دیگه عروسیه همدیگرو دوست داشتیم ولی نمی دونم چرا اینجوری شد با ابروم چی کار کنم اگه عروسی رو به هم بزنم ابروی خودم و خانوادم می ره بدبخت شدم ....و زار زار گریه ......و من فراموش کردم که دعای بعدی رو بخونم و دعا کنم دلم خیلی برای دختره سوخت دلم یه دنیا گرفت عروسی که عروسی نکرده مستاصل بود"سالی که نکوست از بهارش پیداست" وقتی از در امام زاده اومدیم بیرون هر دو بهت زده بودیم و سکوت کرده بودیم قرار بود بعد زیارت بریم گردش اما یادمون رفت  مستقیم رفتیم خونه........