زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

دختر ایرانی هم وطن...
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٩  کلمات کلیدی:

دوسال پیش وقتی از بندر استانبول سوار کشتی شدم که به جزیره بویوک ادا که یکی از پنج جزیره بزرگ روی دریای مرمره است برم( داخل این جزیره هیچ وسیله نقلیه موتوری وجود نداره همه یا با دوچرخه تردد می کنن یا با کالسکه و اسب سکنه هم ارامنه استانبول هستند عکس جزیزه و دریا رو پایین گذاشتم می تونید نماهای مختلف استانبول و در روز  همراه با دریای مرمره ببینید)توی کشتی به دختری بر خوردم که حجاب اسلامی داشت و حتی یه تار موشم بیرون نبود یه فولدر دستش بود با یه خودکار و از این ور کشتی به اونور می رفت ومسافرارو جابه جا می کرد و روی صندلیا می  نشوند مردم و به طبقات مختلف کشتی راهنمایی می کرد همراهش یه پسر کاملاً ساده و معمولی بود که از تیپ لباساش معلوم بود شرقیه ....دختر نظرم و خیلی جلب کرده بود نمی دونم چرا؟حتی زمانی که حالم بد شد و با وجودی که هوا سرد بود ترجیح دادم برم روی عرشه و تو هوای آزاد بایستم اونو بازم اونجا دیدم که درباره مرغای دریایی توضیح می داد تعداد زیادی مرغ دریایی از استانبول دنبال کشتیها راه می افتادن و توریستا برای اونا از دست فروشا شیرینی می خریدن و تیکه تیکه به طرفشون پرت می کردم مرغا هم تو هوا می قاپیدن و این تا مقصد ادامه داشت گاهی یه کلاغم قاطی مرغای دریایی می شد....خلاصه حالم که بهتر شد دوباره برگشتم تو سالن بوی قهوه از کافه روبه روی سالن دماغمو قلقک داد و لی به خاطر تهوع می دونستم که نباید چیزی بخورم دختر دوباره اومد سمت جایی که من نشسته بودم یه کاپشن قرمز با شلوار لی  تنش بود نشست روبه روی من پسر هم اومد و نشست کنارش دختر به فارسی گفت :حالت بهتر شد تعجب کردم گفتم:شما ایرانی هستین؟گفت :آره من اینجا هم کارمی کنم و هم درس می خونم گفتم:چه جالب چی می خونین؟گفت: توریست و گردشگری.گفتم تنها هستین یا با خانوادتون زندگی می کنین؟گفت:تنهام خانوادم ایرانن....اولش خیلی تنها بودم ولی کم کم با مردم دوست شدم توی دانشگاه هم دوستای زیادی پیدا کردم من عاشق استانبولم اینجا رو خیلی دوست دارم بعد اشاره کرد به پسر جونی که همراهش بود و گفت:این دوستم,پاکستانیه خیلی اینجا تو یاد گرفتن زبان کمکم کرده با هم تو کشتی کار می کنیم و برای پروژهای دانشگاهیمون تحقیق می کنیم من از این کشور و این شهر قشنگ خیلی راضیم گفتم دلت برای خونه تنگ نمی شه ؟گفت چرا...ولی چاره اش یه بلیط هواپیماست و سه ساعت بعد خونه....وقتی از کشتی پیاده شدم به خودم گفتم پس دلیل جذابیت تو برای من این بود که تو هموطن من بودی....خداحافظ دختر ایرانی هموطن من....هر جای دنیا که برم بالاخره یه دونه از تو پیدا می شه...