زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

پرنده دلربا...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی:

محل کار قبلیم تو میدون آرژانتین بود پایینش یه لوکس فروشی بود اوایل گاهی فقط از پشت ویترین اجناس و نگاه و می کردم و تمایلی به داخل مغازه رفتن نداشتن یه روز نزدیکای عید یکی از خانومای همکار از من خواست که ساعت نهار بریم جنسای مغازه رو ببینیم می خواست خرید کنه منم قبول کردم و با هم رفتیم .....مغازه درست پایین شرکتمون بود و انصافاً تمام اجناسش خیلی شیک گرون قیمت بودن ....اما نزدیکای عید هر سال حراج می کرد و تمام قیمتا نصف می شد و همکارا شروع به خرید می کردن مغاره داره تمام کارمندای شرکت ما رو می شناخت می دونست مال کدوم شرکتن حتی زن رئیسمونم این لوکس فروشی شده بود پاتوقش...بلاخره یه روز طلسم شکست و منم پام و گذاشتم تو این مغازه بین تمام جنسای ظریف و زیبا که دهن آدم از قشنگیه بعضیاش باز می موند یه قفس پرنده چشم من و گرفت که توش یه طوطی خاکستریه راست راستکی بود به همکارم گفتم نگا کن ....طوطی....من تا حالا یه طوطی واقعی از نزدیک ندیده بودم....مغازه دار گفت نه خانوم این طوطی نیست بهش می گن کاسکو ...یه سال پیش از تایلند قاطی جناسا آوردمش....گفتم خیلی قشنگه آقا...صورتم و بردم جلو قفس که خوب وراندازش کنم چشمم افتاد به چشم کاسکو و انگار که داشتم با یه بچه حرف می زدم گفتم خوبی خوشگله...؟یهو یه صدای بم و کلفت که حالت گرفته داشت گفت گوبی ...گوبی...آره ...آره..من که داشتم از تعجب شاخ دار مارک می شدم با چشای گرد به مغازه دار گفتم حرف می زنه؟مغازه داره گفت شیش هفتا کلمه بلده در عرض یه سال کلی باهاش کار کردم تا یاد گرفته....من دیگه راستی راستی عاشق این کاسکو شده بودم فکر می کردم حرف زدن پرنده ها فقط مال کارتوناست از اون روز کارم این شده بود که ساعت نهار برم پیش کاسکو یک کلمه که حرف می زد کلی حال می کردم براش سوت معمولی می زدم اون برام سوت بلبلی می زد ادا اطفاراش که دیگه من و کشته بود....اونقدر تو خونه از این پرنده دوست داشتنی حرف زده بودم که یه شب بابام گفت بیا بریم این مغازهه ببینم این پرنده چیه که تو اینقدر ازش حرف می زنی ....حتی به بابا هم نشونش دادم چند بارم از صاحب مغازه خواستم به من بفروشتش ولی گفت خیلی دوستش داره و خیلی زحمت کشیده تعلیمش داده نمی فروشتش تا وقتی اونجا کار می کردم این پرنده دل خوشیه ساعتای نهارو استراحت بین کار من بود روزی که از اونجا داشتم می رفتم تنها غصم دور شدن از اون پرنده خوشگل و باهوش بود اونموقع تازه معنی دلبستگی و علاقه بعضیا رو به پرنده ها و حیونا فهمیدم مدتهاست که ندیدمش شاید به زودی برای دیدنش برم....