زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

یادم افتاد...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  کلمات کلیدی: تاریخ ، تکرار ، خداحافظی ، شروع

امروز با مامان نشسته بودیم و فیلم می دیدیم از همین فیلمهای آبکی و دردهم برهم تلویزیونی که آدم از زور بیکاری برای وقت گذرونی مجبوره تماشا کنه مرد طومور مغزی داشت و طومورش که درد می گرفت یاد پدرو مادر متوفی و شکستن قلب عشق قدیمیش می افتاد....به مامان نگاه کردم و گفتم وقتی یه مرض لاعلاج می گیرن یاد کارهای ناجوانمردانه خودشون می افتن چه کلیشه ایه....و قاه قاه خندیدم اما احساس کردم که مامان ته چشمای من یه چیزی دید که من ته مغزم قایم کرده بودم وقتی فیلم تموم شد....مغزم دوباره فلاشبک زد دست خودم نیست اگه می تونستم جلو مغزم و بگیرم تا حالا افتخارات زیادی کسب کرده بودم....دلم سوخت برای شخصیتهای کلیشه ای و نمونه های بارز عینی بلند شدم اومدم تو اتاق بی اختیار به سمت گوشیم رفتم با تعجب دیدم  دو تا sms اومده یاد تو افتادم و یاد همه ...گفتم خدایا خوب بلدی حق آدمها رو کف دستشون بذاری اما چرا بعضیها هیچوقت متنبه نمی شن .....

یادم افتاد که به خودم قول دادم دیگه تصمیم نگیرم کسی رو نجات بدم و از خودم بگذرم ....یادم افتاد خودم از همه بیشتر به خودم احتیاج دارم دیگه نمی تونم دایه عزیزتر از مادر باشم اونم برای یه آدم حق ناشناس یادم اومد که درس تاریخ و تو مدرسه می خوندیم برای اینکه ازش درس عبرت بگیریم و اشتباهات گذشته رو دوباره تکرار نکنیم چه برسه به سه باره و چهار باره من که نمی خوام تو ارتکاب اشتباهات فاحش دست بعضی شخصیتهای تاریخی رو از پشت ببندم...یادم اومد که وقتی خودم شدم به اجبار و تنها ....این خودم بودم که خودم و هر روز حمل کردم با هزاران سوال و نگرانی و غم و تو نبودی و نیامدی و یادم اومد که از اول هم فداکاری بلد نبودی گذشت بلد نبودی ....بلد نبودی حتی مراقب خودت باشی چه رسد به من حتی الان هم یاد نگرفتی مواظب خودت سلامتیت و رفتارات باشی پس من نمی تونم کاری برات بکنم بیا از خیر این هورمن کوفتی که تو مغزت ترشح شده بگذر و بگذار این روزها که احساس شکوفایی و خوشبختی می کنم ...و هر روز را با یک تلاش آبی برای زندگی شروع می کنم و شروع می اندیشم و منتظر بهترین رویدادهای زندگیم هستم یادم نیوفته که تو چطور تباه شدی و من چقدر از این تباهی سوختم و دم نزدم این جاده خیلی وقتها ست که به دو راهی رسیده و من خیلی وقت پیش از نیمه های راه هم گذشتم پس......همان سکوت قدیمی که معنی خداحافظی می ده و از اشک و آه و حسرت خالیه و منتظره....منتظره چیزی غیر از تو.