زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

نامه یلدایی.....
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠  کلمات کلیدی:

امشب قرار است که شب یلدا باشد و همه دور هم باشیم و آجیل بخوریم و هندوانه و بخندیم و فال حافظ بگیریم و دلمان را خوش کنیم....این روزها خیلی از دهانت شنیده ام که در برزخی گرفتاری نه می توانی به آینده بروی و نه به گذشته باز گردی و همه چیز را عوض کنی بین گذشته و آینده گیر افتاده ای هزار بار گفته ای که دلت می خواهد از این برزخ کنده شوی و به آینده هایت سفر کنی دلت می خواهد چیزی بیاید و بین تو و گذشته ها فاصله بیندازد آنقدر که وقتی به گذشته نگاه می کنی مثل خواب یا یک رویای دور به نظر برسد....بارها گفته ای دلت می خواهد همه چیز عوض شود حتی تو....آنشب به من گفتی که فرقی ندارد اگر شب شب یلدا باشد یا شب تولدت یا هر شب دیگر به هر حال تو تویی و هیچ چیز در تو تغییر نکرده است و کتاب زندگی انگار روی یک ورق منحوس مانده و در جا می زند و برگهایش ورق نمی خورد...دلت شور می زند می دانم ....گفته ای .اما نه تو می دانی چرا و نه من می توانم مثل آن موقعها چشم بسته غیب بگویم دیگر آن حس اشراقی را از دست داده ام شاید به خاطر خوردن این سبزیجات و مرغ و گوشتهای هورمونی است یا به خاطر اینکه غذاهای تند خیلی می خورم و حسگرهای روی زبانم از بین رفته است...آن موقعها وقتی دلت شور می زد می گفتی این دلشوره خوب است مهمان ناخوانده داریم بیا منتظرش باشیم آن زمانها دلشوره ها یمان خوب تر بود....آن شب دلت خیلی شکسته بود....یه حرفهایی زدی که نمی نویسم به قول اختر خانم ته کوچه چهارم که جلوی در خانه شان جان می دهد برای دور دوفرمانه زدن, خدا قهرش می گیرد...فقط این قسمتش را بگویم که گفتی باید بشوم آنچیزی که هرگز نبوده ام شاید همه چیز عوض شود و من ترسیدم نکند بخواهی آدم بدی بشوی اما هیچ چیز نگفتم. چقدر دلم کباب می شود وقتی تو را اینگونه تسلیم و بی تسلیم می بینم که همیشه با خودت در نبردی بعضی وقتها دلم نفرین کردن می خواهد الهی که تمام شبهای زندگیش یلدا ی بدون صبح باشد یلدایی که در آسمانش یک ستاره هم نباشد و هم بالینش جز کابوسهای گاه و بی گاه دیگر هیچ....اما می دانم که تلف کردن عمر است که بخواهی کسی را نفرین کنی چون آدمهای بد هر چقدر که عذاب بکشند باز هم اصلاح نمی شوند آنها همیشه می خواهند بد بختیهایشان را گردن دیگران بیندازند با دوستان قدیمشان قطع رابطه می کنند که آرامش داشته باشند اما نمی دانند که باید خودشان را ترک کنند چون خودشان هستند که بلای جان خودشان هستند نه دیگران پس فایده ندارد جایش دعا می کنم که فردا صبح دیگری برای تو باشد تو شاد باشی و خوشبخت و من از شادی تو شاد باشم و از خوشبختی تو احساس خوشبختی کنم.....یلدا شب زمستانی ات روشن...مهربان من...فرشته جان.....


فال حافظ:

مژده ای دل که مسیح نفسی می آید    که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

 از غم هجر مکن ناله و فریاد                 که دوش زده ام فالی فریاد رسی می آید