زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

بهترین دوست....
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤  کلمات کلیدی: دوستی ، من ، دوست جون ، آب طالبی

روزی که رو که با دوست جون رفتیم باغ فیض فراموش نمی کنم  یه روز خوب شهریور ماهی بود...وقتی تو ماشین در حال حرکت بودیم دوست جون جاها ی خاصی رو به من نشون می داد و تاکید می کرد که از اون جاها در چه فصلی و چطوری چه خاطره های مختلف و رومانتیکی داره...نمی دونم چرا امروز دلم می خواد از دوست جون بنویسم شاید چون امسال من بخش مهمیش تشکیل شده از دوست جون و روزها و لحظه هایی که با حضور اون برای من ساخته شد....دوست جون عادت داره همه چیز کامل توضیح بده شاید برای اینکه معملم هست و ریاضی و فیزیک و جبر و ادبیات و عربی و خلاصه درهم همه رو درس می ده گاهی فکر می کنه من هم شاگردشم و همه چیز و مثل معلما توضیح می ده و من می خندم من و دوست جون خیلی کارها رو به خاطر مشغله نمی تونیم با هم انجام بدیم ولی در موردش با هم مشورت می کنیم ما همیشه خرابکاریامون و با هم ماست مالی می کنیم .....دوست جون خیلی مثبت فکر می کنه و من وحشتناک واقعگرا....گاهی احساس می کنم چقدر به خوشبینهای دوست جون احتیاج دارم....من و دوست جون خیلی وقتا اگه وقت بشه سعی می کنیم کافی شاپ بریم اگه تابستون باشه بستنی بخوریم اگه زمستون باشه قهوه اگه ماه رمضون باشه حلیم یا آش اگه برف بیاد توی یکی از رستورانای تجریش سوپ داغ بخوریم و راجب صبحای زودی صحبت کنیم که با هم قاچاقی آهنگ مورد علاقه جفتمون و گوش می کردیم و ناهارایی رو که هر روز با هم تو رستوران پارک می خوردیم و اونقدر از خودمون پذیرایی کردیم که دو ماه بعد مجبور شدیم بریم کلاس بدن سازی تا خوش فرمیمون از بین نره.... گاهی با هم طول خیابون ولیعصرو قدم می زنیم تمام پاساژا و مغازه ها رو نگاه می کنیم و کلی وراجی می کنیم و دوست جون برای من آواز می خونه آخه قبلاً تو گروه کر بوده و من سعی می کنم بیت بعدی رو حدس بزنم که آگه یادش رفت ریتم آهنگ خراب نشه و زود بهش بگم...نمی دونم چرا تابستونا هر وقت که من می خواستم دوست جون و به آب طالبی دعوت کنم اون قبول نمی کرد و راضیم می کرد که بستنی بخوریم ....راستی دوست جون من این همه از تو چیز یاد گرفتم یاد گرفتم وقتی تنهام با خودم حرف بزنم حوصله ام سر نره,یاد گرفتم آواز بخونم برای خودم و گاهی برای خودم جایزه بخرم, تو از من چی یاد گرفتی..؟من و دوست جون البته تفاوتهای فکری زیادی با هم داریم اما همیشه سعی می کنیم همدیگرو اونطور که هستیم قبول کنیم چون به هر حال ما دوست هم هستیم و از شادیها و غمهای هم با خبریم .....و هیچکس مجبور نیست مثل دیگری باشه و ما این تفاوتها ی همدیگرو قبول داریم دیشب دوست جون پیغام قشنگی برام فرستاده بود منم تصمیم گرفتم مطلب امروز وبلاگم و تقدیم کنم به دوست جونم شاید محبتش و جبران کرده باشم دوست جون آرزویی تو دلش داره که براش خیلی مهم و بزرگه آرزو می کنم زندگی همون رنگی بشه که آرزوی دوست جون. اگر چه دوست جون یه دوست قدیمی نیست اما به من خیلی نزدیکه و این طول مدت یک رابطه نیست که مهمه بلکه عمق اون رابطه است که اهمیت داره ....مهم اینه که من و دوست جون از یک جنس و یک احساسیم......


gol