زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

دلنوشته هایم......
ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢۳  کلمات کلیدی:

وقتی به صد در بسته رسیدی اینجا کسی هست که تو مشتش یه کلیده....... ببخشید کجا هستند ایشون که تو مشتشون یه کلیده......

برگرد به من مثل پرنده ای که درختش و پیدا کنه.....برگرد به من مثل کسی  که تو شب فکر دریا کنه.....

نه نه نه اصلاً فکرشم به ذهنت خطور نکنه ..... دیگه نه درخت داریم نه فکر دریا نه شب ... این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست ......

می دونی شانس یه بار در خونه آدم و می زنه. بعضی وقتا آدم تو یه مقطع زمانی چون فکر می کنه طاقت بعضی اتفاقا رو نداره از خدا معجزه می خواد چند سال بعد از معجزه خدا می زاره جلوش تو کاسه اش بعد صدات که در می یاد می گه هان خودت خواستی بزنم تو سرت....بنده.....

بعضی وقتا هی باید پس بدی پس بدی حرفم نمی شه زد ......

بعضی وقتا فکر می کنی اگه بد بختی کسی که بهت بدی کرده رو ببینی دلت خنک می شه ولی بعد می بینی دیدن بدبختیش بدترین عذاب

می رسیم به گفته دوست متوفی من :فراموشی بزرگترین نعمته برای همینه من چیزای قدیمیو تازه گیها می ندازم دور واصولاً دیگه یادگاری از هیچ کسی ندارم بروبچ قدیمم که می بینم خودم می زنم به کوچه علی چپ فقط برای اینکه به وصیت تو عمل کرده باشم ولی انا لله و انا الیه راجعون هر چی خاک تو بقای عمر اونایی که بلدن زنده بودن چطوریه همه این افاضات از لحظه فوت تو به ذهنم رسید متاثر شدیم ولی رفتنت به دیار باقی برای خودتم بهتره اگه می موندی برات سخت بود یه عمر آدم آهنی بمونی .....برای من دیگه خدا بیامرزدت.....رفیق....بعضی وقتا مردن بعضیها بهتر از موندشون من عوض نشدم چون مغزم سالم مونده ولی تو چی....رد مظالمتو دادی....؟


دو سال بود که هی می یومد ی به خوابم معبرا و علما گفتن باید بری سر قبرش اومدم سر قبرت نبش قبرت کردم دیدم این جنازه به تفم نمی ارزه بسه دیگه نباید پشت سر مرده حرف زد روحش آروم نمی گیره......

پ.ن:این یادداشت کاملاً شخصی است هر گونه برداشت احتمال قوی اشتباه می باشد