زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

یک داستان واقعی....
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٠  کلمات کلیدی:


زن وقتی 15 سالش بود شوهر کرده بود توی اون سن نمی تونست بفهمه شوهر با شینی نوشته می شه با پسر عموش ازدواج کرده بود آخه تو طایفه اونا عقد دخترعمو پسرعمو تو آسمونا بسته شده بود..تمام ازدواجای طایفه فامیلی بود کسی حق نداشت از غریبه دختر بگیره و لی دختر به غریبه می دادن بربریتی بودن واسه خودشون زن نتونست حتی دیپلم بگیره درحالی که پسرعموش دانشگاه رفته بود و22 سالش بود از بچگی تومخش کرده بودن برای عشق و عاشقی جز دختر عمو و دختر خاله کس دیگه ای نه....بنابراین دانشگاه رفتنش چندان از بربریتش کم نکرده بود اونم مثل بز اخوش سرش انداخت پایین و همین کاروکرد تازه تصمیم داشت این و به نسل بعدیشم تعمیم بده تا پدرانش بهش افتخار کنن زن رفت آرایشگری یاد گرفت که سرش گرم بشه چون مرد هفته ها تو بیابونا کار می کرد زن 16 سالش بود که اولین بچه اش و به دنیا آورد یه دختر, خانواده شوهرش دمار از روزگارش درآوردن می خواستن زندگیش و به هم بزنن هر روز یه توطئه و دسیسه جدید و شوهر که یا نبودیا اگر بود طرف خانوادش بود زن تا وقتی که تو خونه شوهر به بلوغ رسید یاد گرفت که با دسیسه و توطئه بهتر می شه زندگی رو پیش برد و به چیزایی که دلخواه رسید اون به دخترش یاد داد چطوری باید قوم شوهر و هر آدم مزاحم درزندگیش و ازمیدون به این روش به در کنه اینطوری بود که یه دختر همه چی تموم به جامعه تحویل داد اون وقتی 20 ساله شد یه پسر زایید چون این پسر ارج واحترامش و تو فامیل بالا برد براش خیلی عزیز بود اون پسرش و دوست داشت اما دلش نمی خواست اون و با کسی قسمت کنه بنابراین تصمیم گرفت وقتی پسر بزرگ شد نزاره هیچ دختری قاپش و بدزده و دلش و ببره مبادا زنی بیاد تو زندگیشون که همه توجها رو به خودش جلب کنه و جای اون تنگ بشه براش فرق نمی کرد که کی باشه فقط نباید باشه اینطوری بود که زن دچار یک تضاد درونی شد و این و به بچه هاش منتقل کرد اگر چه دوره بربریت تموم شده بود اما اونا توی تمدن می خواستن که بربر زندگی و فکر کنن این بود که خیلی چیزها در این راه فنا شد پسر در وجود ش جرقه های عشق و عاطفه می دید اما در خونه هیچکس دوست اون نبود تا بتونه رازش و بهش بگه پسر همه عمرش و فیلم بازی کرد و سلامتی و بهترین روزای زندگیش در این راه تباه شد اون به خاطر تنهایی رو به دوستای ناباب آورد و عاقبت وحشتناکی پیدا کرد توی قلبش می دونست مقصر کیه اما .....دیگه فایده نداشت اتفاقایی که نباید می افتاد افتاده بود...زن بربر ما هنوزم زندست و با خانوادش زندگی می کنه و هنوز قوانین بربریت در خونش حکم فرماست اون هر روز با شعار زنده باد خودم از خواب بیدار می شه با پرده زیاد رابطه خوبی نداره اتاق خوابش  وآشپزخونش پرده نداره دیوار اتاق خوابش پراز عکسهای دختریش عروسیش و میانسالیش که نشان دهنده میزان خودخواهی وجودش, این زن یک فاجعه بود و فجایع زیادی از دامنش به معراج رسید........البته از این فجایع در کنار ما زیاد زندگی می کنن مواظب باشید......دامنتون و نگیره.......