زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

چرا ما دهاتی نیستیم...؟
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٩  کلمات کلیدی:

هرگز وقتی دختر کوچولویی بودم چیزایی روکه گاهی الان دلم می خواد...دلم نمی خواست این روزها وقتی صبحای زود از خونه بیرون می یام با دیدن ترافیک و یه آسمون پر از دود با دیدن مردمی که سر سوار شدن به وسایل نقلیه تو سر و کله هم می زنن نمی تونم روز خوبی رو شروع کنم نمی دونم چرا هر روز دلم می خواد یه چیزی بهانه باشه که من به اون بهانه روزم خوب باشه شاید برای اینه که کلاً آدم بهانه گیری هستم و برای همه چیز دنبال بهانه ام همیشه یه چیزی باید حلم بده وقتی یه دختر کوچولو بودم مدتی رو به خاطر کار پدرم در یکی از شهرای شمالی زندگی کردیم اونجا مهد طبیعت بود اما من برام فرقی نمی کرد که جنگل برم یا دریا چیزی که خوشحالم می کرد بازی کردن با دوستام بود حالا هر جا که می شد فرقی نداشت اما این روزا عجیب احساس می کنم احتیاج دارم گاهی به تنه یه درخت تکیه بدم عجیب دلم می خواد یه بعد از ظهر زمستونی وقت کنم زیر آفتاب زمستونی چرت بزنم و یه پتوی نازک رو خودم بکشم عجیب دلم بوی چمن می خواد و گوش کردن به صدای رد شدن آب توی یه جوب کوچیک که وسوسم کنه برم پاهام و تا زانو فرو کنم توش احساس می کنم شهر زده شدم و احساس یه پیرمرد و نسبت طبیعت پیدا کردم بعضی وقتا به مامانم می گم کاش ما هم اهل یه روستا بودیم که تعطیلات می رفتیم اونجا راستی مامان چرا ما دهاتی نیستیم.....