زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

چند حکایت....
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢  کلمات کلیدی:

لباس زیبایی و زشتی.....

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند  تصمیم گرفتند تا خود را دردریا بشویند.لباس از تن درآورده وبه شنا پرداختند پس از اندکی زشتی به ساحل برگشت و لباس زیبایی را به تن کرد و راهش را گرفت و رفت .زیبایی اندکی بعد از دریا بیرون آمد اثری از لباس خود ندید و چون از برهنه بودن خجالت می کشید به ناچار لباس زشتی را به تن کرد و به راه افتاد.از آن روز به بعد مردان و زنان بسیاری آن دو را با هم اشتباه گرفتند اما کسانی نیز بودند که صورت زیبایی را دیدند و با وجود لباسی که به تن داشت او را شناختند و بعضی نیز صورت زشتی را شناخته و بازیبایی اشتباه نگرفتند.

اشک و لبخند.....

بر ساحل نیل کفتار و تمساحی همدیگر را دیدند و برای احوالپرسی مدت ها آن جا ماندند.کفتار گفت چگونه روزی داشتی؟تمساح گفت:خیلی بد گذشت بعضی وقتها که بر درد و اندهم گریه می کنم مخلوقات دیگر می گویند این اشک تمساح است و این موضوع مرا ناراحت می کند و عذابم می دهد.این موضوع برایم رنج آور است.کفتارگفت:تو از اندوه و درد خود گفتی حال به من فکر کن من به زیبایی جهان به عجایب آن نگاه می کنم ولذت می برم سپس می خندم تا دنیا نیز بخندد.آن گاه مردم می گویند:این خنده کفتار است.

خلیل جبران خلیل