زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

قلب خوشبخت
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۳۱  کلمات کلیدی:

شاید هر آدمی مثل من زیاد در طول عمرش به صفحه سوم شناسنامه اش که معمولا جای اسم همسر و مشخصات اوست نگاه نکرده باشد و یک روز به خودش بیاید ببیند که این صفحه ناگهان با یک اسم و فامیل پر شده ...پر یروز من و آقای همسر اگر چه در یک محضر در حضور عده ای شاهد به عقد هم در امدیم اما هر دو به این فکر می کردیم که یعنی ما جدی جدی متاهل شدیم ؟ظرف یک ساعت شناسنامه های عمری سفید ما را به اسامیمان مزین کردند و دادند دستمان و گفتند بفرمایید بروید زندگی زناشوییتان را شروع کنید ...!و ما در عین بهت و خوشحالی دست در دست هم رفتیم دنبال زندگیمان من پیشنهاد دادم که برویم خانه آقای همسر و به ماهیهایش غذا بدهیم که انها هم از این ازدواج پر برکت فیضی ببرند ...آقای همسر یک آکواریوم زیبا و نسبتاً بزرگ در خانه اش دارد که من عاشقش هستم با یک عالمه ماهیهای رنگارنگ برای هر کدامشان یک اسم گذاشته ام شبها که آقای همسر چراغ خواب اکواریوم را روشن می کند و چراغ پذیرایی را خاموش می کند این اکواریوم صد چندان خوشگلتر می شود و هر چه به حرکت این ماهیها نگاه می کنی سیر نمی شوی ...تازگیها یادم داده است که چطوری کرم منجمد شده را دستم بگیرم و دستم رابکنم توی آب ماهیها همه دور انگشتم جمع می شوند و من برخورد دهانشان را با انگشتم حس می کنم.بعضی ازماهیهای کوچولو از لای انگشتانم رد می شوند و من هیجان زده می شوم...باید اعتراف کنم که من عاشق آقای همسر هستم و عاشق هر چیزی که مربوط به او می شود ...آقای همسر یک تار دارد که ان را مثل فرزند خلفش دوست دارد خیلی قشنگ تار می زند وقتی شروع می کند به زدن دلم می خواهد ساعتها نگاهش کنم و او ساعتها بزند و من گوش کنم تار زدنش مرا یاد عمویم می اندازد که وقتی بچه بودیم بعد از ظهرها توی بالکن برایمان می زد و من به آهنگهایش عادت کرده بودم گاهی اشعار محلی استان خراسان را می خواند وقتی تار می زد همیشه به نقطه نامعلومی خیره می شد نمی دانم چرا هرگز در طول حیاطش کسی تولدش را تبریک نگفت روزی که سنگ قبرش را گذاشتند و من تاریخ تولدش را روی ان دیدم تازه فهمیدم متولد ماه بهمن بوده و هیچکداممان نمی دانستیم...! گاهی به آقای همسر می گویم اعتقاد داری که هر کس همان وقتی که متولد می شود خدا برایش جفتی می افریند اقای همسر می خندد ...اما من می گویم که اعتقاد دارم ...پریروز که مراسم تمام شد من و اقای همسر امدیم خانه خودمان اقای همسر نشسته بود و خیلی دقیق و متفکرانه به نگاه می کرد نگاهش مثل ان روزی بود که برای بار اول دیدمش و صاف توی عدسی چشمم  نگاه می کرد  نگاهش پر از شگفتی و سوال بود گاهی وقتها ادمها به هم ذل می زنند اما خنده شان نمی گیرد مثل ان روز من و اقای همسر ان روز احساس کردم که شب که به خانه پدرم برگشتم در تاریکی بنشینم و فکر کنم به تمامی وقایع این مدت و به ان کس جدیدی که باید در زندگی جدیدم باشم احساس کردم که عاشق این مرد هستم عاشق خنده هایش نفس کشیدنهایش عاشق ان نگاههای پر از سوالش ...دیدم که عاشقانه دوست دارم برایش غذا بپزم  لباسهایش را اتو کنم وریخت و پاشهایش را جمع کنم ...احساس کردم که خیلی وقت است عاشق ان خانه نقلیش شده ام که با سلیقه برای خودش چیده است ...و چقدر احساس ارامش می کنم وقتی پایم را انجا می گذارم روی کاناپه اش لم می دهم و به ماهیهایش نگاه می کنم ...می بینم مردی روبه رویم نشسته است که ظرف مدت کوتاهی بهترین رفیق زندگیم شده است و خوب بلد است که مرا بخنداند خوب بلد است که شوهر باشد و سعی می کند هر چه را که بلد نیست بخاطر زندگیش یاد بگیرد و توقعش فقط یک قلب عاشق است که برای او بتپد و تمام شعارهای زندگیم در او خلاصه می شود گاهی لمسش می کنم که باور کنم او واقعیت دارد بعضی وقتها می گویم نکند او یک خواب است نکند چند لحظه دیگر بیدار شوم و ببینم باز هم در رختخواب خانه پدریم تنهام و او فقط یک قصه بوده است .او مثل یک آهن ربا می ماند که مرا با تمام وجودش هر لحظه جذب می کند و تنها کسی بود که توانست بعد از گذشت سالها  قلب تنهای مرا تسخیر کند یک روزی به خودم امدم که دیدم جواب بله را همان دفعه اول توی محضر داده ام بارها ظرف این چند روز این صفحه سوم را ورق زده ام و نگاه کرده دست روی نوشته هایش کشیده ام و اسم اقای همسر را بلند خوانده ام که باورم شود که او واقعی است و من واقعیم و این عشق واقعی است...و این خواست مرا برای حفظ این زندگی بیشتر می کند دلم می خواهد با چنگ و دندان از این خانواده دو نفریم حفاظت کنم و نگذارم جز من و جز آقای همسر کسی وارد حریم خصوصیمان شود ...دلم می خواهد هر روز که از خواب بلند می شوم او را ببینم که کنار من خوابیده است و ارام نفس می کشد دلم می خواهد هر روز چشمهایم در چشمهای او باز کنم و اسمان و تمام دنیا را در صفحه چشمان او نگاه کنم و تمام اینها به من می گوید که او دیگر جزیی از من شده است و ما بدون هم دیگر معنای جدا گانه ای نداریم .

پ.ن:بهترین روزهایم را تجربه می کنم  و بهترین حرفهایم را می زنم

هیچ باوری نداشتم و منتظر چیزی نبودم.منتظر ان روزی بودم که اتفاق بیفتد

تو همیشه از انچه من انتظار داشتم جلوتر بودی ...تو همیشه غیر منتظره بودی.