زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

بیداری در خواب
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢۱  کلمات کلیدی:

فقط خدا می داند که توی دلم چه آشوبی است انگار دارند ته ته دلم رخت می شورند هی چنگ می زنند دیروز هم از ان چهارشنبه های معروف بود صبح که از در زدم بیرون که به انتشاراتی بروم ساعت 9 بود اقای مربوطه سه بار تلفن زد و من توی ترافیک گیر افتاده بودم ساعت 11 رسیدم میدان انقلاب عصبانی بودم روز شلوغی داشتم و توی این گیر و دار از انتشارات هم برای زدن یک کلمه حرف مرا کشانده بودند انقلاب موقع برگشتن حتی یک ماشین هم پیدا نمی شد با یک تاکسی دربستی که پول خون بابایش را از من گرفت خودم را رساندم خانه و مدام توی ذهنم ان پیشنهاد کذایی را مرور می کردم واقعا نمی دانستم قبول کنم یا نه به اقای مربوطه گفتم:اگر 3 هفته پیش زنگ زده بودید و این پیشنهاد کاری را داده بودید بی برو برگرد جوابم مثبت بود اما حالا شرایط زندگیم دارد عوض می شود نمی توانم هر پیشنهادی را قبول کنم باید مشورت کنم ..اقای مربوطه تا یکشنبه فرصت فکر کردن به من داد.در هر حال وقتی کنارت نشستم توی دلم غوغایی بود تو انقدر پخته هستی که تشخیص بدهی یک دخترک ساده مثل من مضطرب است یا نه ؟؟مرا بردی پارک با هم قدم زدیم حرف زدیم .آنجا توی آن اتاق تنگ که همه به هم چسبیده بودیم و نشسته بودیم همه خودشان برای ما بردیند و دوختند و مراسم برگذار کردند اما باید اعتراف کنم که وقتی انجا نشسته بودیم ترسم ریخت دیگر دلهره ازارم نمی داد وقتی من را اول فرستادند تو قیافه مهربان زنی که انجا نشسته بود ارامم کرد با من 10 دقیقه بیشتر حرف نزد فقط گفت چرا می خواهم با مردی ازدواج کنم که 11 سال از من بزرگتر است گفتم که تو همه ان چیزهایی را که من دنبالش می گشتم داری گفتم راحتتان کنم استقلال فکری مالی برایم خیلی مهم بود که تو ان را داری و بقیه محسناتت را گفتم بعد تو را صدا کردم لای در را باز کردم و صدایت کردم امدی نشستی کنارم و به تمام سوالها جواب دادی و چقدر راه کار برای اینده به ما دادند و چقدر خوشحال بودیم که مشاوره قبل از ازدواج ما را برای هم مناسب تشخیص داد و به ما گفت دیگر نیازی به جلسات بعدی نداریم ...تمام وحشتم از اینکه مشاور ما را تایید نکند از بین رفت اما فردا هم برای ما روز سرنوشت سازی است دوباره دارند توی دلم رخت چنگ می زنند وقتی یادم می اید که دیروز گفتی تو رو خدا وسایل خانه مرا توی کوچه نینداز و جهیزیه ات را به جایشان نچین وسایلم به خدا همه نواند فقط یخچالم خیلی کوچک است توی ماشین از خنده مردم گفتم خیالت راحت هر چه نداشتی من می اورم نمی خواهد وسایلت را بیندازیم توی کوچه!!!تو برعکس ان قیافه جدیت پسر شیطانی هستی که خیلی مرا می خندانی و هر وقت چیزی از من می پرسی که جواب می دهم دلیلش را هم می پرسی  باورت نمی شود که من در این مدت نه درست خوابیده ام نه درست غذا خورده ام من در کنار تو بیشتر به یک دختر بچه کم سن و سال شباهت دارم اما ان قدرتی که در تصمیم گیری توست و متانتی که در رفتارت هست مرا مثل جو می گیرد از ان قیافه جدی و ان روح تشنه محبتت خوشم می اید تو در واقع معجزه کوچک زندگی اکنون من هستی که من را وادار می کند همیشه غیر منتظره باشم فردا می ایی با پدر و مادرت که برنامه ریزیهایمان را عملی کنیم اما من دارم از دلشوره می میرم انگار توی دلم رخت چنگ می زنند!!! انگار همه اینها را هر روز خواب می بینم !!!

پ.ن:بهترین روزهایم را هنوز ندیده ام و بهترین حرفهایم را هنوز نگفته ام.