زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

لحظه موعود
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩  کلمات کلیدی:

 

آدمهای زیادی توی این دنیا هستند که سالهاست منتظر لحظه موعود زندگیشان هستند لحظه موعود زندگی هر چیزی می تواند باشد بستگی دارد توی اون برهه از زمان چی برایت مهم باشد توی دلم یه آشوبه ای هست که نمی دانم چطور توضیحش بدهم فقط می دانم برای نیایش که تعریفش کردم گفت خودش است دارد اتفاق می افتد شک نکن یک دقیقه در ابرها سیر می کنم و یک دقیقه ته ته زمین دیشب انقدر فکر توی سرم بود که از روی تخت امدم پایین و دراز کشیدم روی زمین و یک ملافه کشیدم روی خودم چراغهای کوچه پشتی هنوز روشن بود یک طبقه از ساختمان روبه رو هم پرده نداشت و می شد رفت و امد ادمهای داخلش را زیر نظر گرفت اما برایم مهم نبود به سقف اسمان نگاه کردم و با کمال تعجب دیدم پر از ستاره است خیلی کم پیش امده بود سقف اسمان پنجره اتاق من صاف و پر ستاره باشد ان هم توی این شرایط آلودگی هوا یک لحظه به نظرم امد ان ستاره کوچک پر نوری که بهش خیره شده بودم به سرعت حرکت کرد یک چیزی توی کله ام گفت نکند دارد با سر شیرجه می اید تو اتاقم اما خوب از ان مسافت طول می کشد که به اینجا برسد وبا سر این ساختمان را منهدم کند یک لحظه واقعا چنین فکری به مغزم خطور کرد و ترسیدم به خودم که امدم دیدم نه سر جایش است بین دو ستاره کم رنگ....گفتم فکر کنم جدی جدی حالم بد است نمی دانم کی خوابم بردی وقتی بیدار شدم اذان صبح بود بلند شدم رفتم روی تختم خوابیدم دلم اشوب است منتظرم منتظر اینکه مابقیش اتفاق بیفتدد توی این چند روز خودم را در شرایط گوناگون مجسم کرده ام در هر حالتی خودم را قرار داده ام می دانم می دانم همیشه در زندگی به این نتیجه رسیده ام ان اتفاقی می افتدد که اصلا فکرش را هم نمی کنی جنس خیلی مهم است  اگر از بقالها هم بپرسی می بینی انها هم دنبال جنس خوبند چه برسد به ما. آن روز را مجسم می کنم ان طرف جایی که نشسته بودم یک زنی نشسته بود که خیلی زیبا بود هر چه نگاهش می کردم سیر نمی شدم چشمهای سبز لجنی قشنگی داشت روبه رویش یک مرد بود نمی دیدمش کنارم ان طرفتر هم مردی مدت زیادی منتظر بود تا زنی امد نشستند و حرف زدند هر جا را نگاه می کردی همین صحنه تکرار می شد و دربان در ورودی که امیدوار بودم مرابه خاطر نیاورده باشد و دنیای من دنیای ساده و رنگارنگی که هنوز کودکیش را حفظ کرده و وجودی  که مدتهاست به دنبال یک تعریف محکمه پسند از خودش می گردد.یک لحظه وقتی ان عینک روی میز شیشه ای فرود امد تمام ادمهایی که در این 15 سال اخیر توی زندگیم رژه رفته بودند چه زن و چه مرد از جلوی چشمم رد شدند حالت کسی را داشتم که سوار آسانسور شده دکمه ای را به مقصدی زده از هر طبقه که رد می شود در واقع از یک مرحله زندگیش می گذرد اینطوری تمام زندگیش از جلوی چشمش رد می شود مثل فیلم همه را دوباره می بیند..آن شب توی بیمارستان وقتی تنهایی سوار اسانسور شدم که به طبقه هفتم بروم از هر طبقه که رد می شدم جلویم یک شوفاژ می دیدم که بالایش یک تابلوی نقاشی اویزان بود و کنارش یک در بود همین بقیه طبقه قابل دیدن نبود...من منتظر هیچ بودم بارها این راه را امده بودم و به هیچ رسیده بودم  اما ان جرقه زده شد وقتی فکرش را می کنم می بینم این جرقه همان موقع زده شده بود و من نمی دانم چرا ته دلم به چیزی تمایل داشتم که ندیده بودم می خواستم با تمام وجودم برای زندگیم کاری کنم در تمام این سالها فکر می کردم در قبال خودم مسئولم و باید برای خودم قدمی بردارم نباید بگذارم فقط خانواده ام خودشان را مسئول من بدانند می خواستم ان مهمترین قسمتش را خودم به نحو احسن انجام داده باشم می خواستم ان مهمترین قسمت تولد مجدد من باشد و باعث شود دفتر زندگیم ورق بخورد و یک صفحه جدید در ان باز شود ان صفحه تکراری انگار خیال ورق خوردن نداشت از دستش خسته شده بودم می خواستم جرش بدهم ....دلم آشوب است ته دلم یک شوری است یک هیجانی برای چیزی که در راه است سابقاً وقتی در مترو می نشستم به انتظار قطار یک چیزی توی قلبم می گفت این زندگی مثل همین مترو می ماند هی سوار می شوی و از ایستگاههای مختلف می گذری و نمی دانی تهش چه می شود هر ورودی یک خروجی دارد هر چه ورودی بزرگتر باشد اثر بیشتری روی خروجی می گذارد نمی دانم فقط این لحظه هایی که من بین زمین و هوا قرار دارم زودتر تمام شود دل وامانده ام ثبات می خواهد ای خدا......