زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

مسیر
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠  کلمات کلیدی:

دیشب خواب دیدم در یک خانه بزرگ و عجیب و غریب هستم یک پسری کنارم ایستاده بود که نمی شناختمش اما انگار سالها بود که با هم بودیم حس می کردم هیچوت دوستش نداشته ام و زور زوری تحملش کرده ام او ولی مرا دوست داشت ...یک چمدان دستم بود داشتم می رفتم پسر گریه می کرد و می گفت:نرو.....گریه هایش حالم را به هم می زد توی دلم می گفتم دست از سرم بر دار گفتم نمی شود باید بروم ...با گریه گفت چرا؟؟؟ گفتم چون مسیر زندگی من این نیست راه من جداست پیدایش کرده ام دیگر گمگشته نیستم باید بروم هیچ نگفت و من رفتم دور و دور و دور تر شدم تنها لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و نفس راحتی کشیدم که خلاص شده بودم بوی آزادی می امد بوی سبکبالی بوی آرامش............نمی دانم ان پسر که بود مثل همزاد نفرت انگیزی بود که انگار نا خواسته سالها پیش نطفه بسته بود و شکل گرفته بود و به زور خودش را تحمیل کرده بود و حالا دیگر داشت از بین می رفت..........................

5 روز از نمایشگاه می گذرد و تا امروز در کارم بسیار موفق بوده ام توی انتشاراتیمان زبان زده همه شده ام ادم وقتی با عشقش کار می کند همانقدر خوشبخت است که وقتی باعشقش زندگی می کند و این واژه کلیشه ای که دیگر کسی دوست ندارد راجبش صحبت کند چون از ارزشش کاسته شده عجیب در این زندگی مهم است نمی دانم دقیقاً بعد از این پروسه چه چیزی در انتظار من است امروز فکر کردم که چقدر تغییر خوب است دیدم چقدر در این 5 سال دویدم که تغییر کنم اساسی طول کشید 5 سال طول کشید اما بالاخره شد....وقتی با آن کارت که نشان می دهد در نمایشگاه کار می کنم توی سالن راه می روم و به غرفه های دیگر سر می زنم حس می کنم در نهایت به جایی که برایش ساخته شده بودم رسیدم  احساسم مثل ان موقعهایی است که توی خیابان گم می شدم و اما وقتی مادرم را پیدا می کردم احساس شادی و ارامش تمام وجودم را پر می کرد دستش را سفت می گرفتم و دیگر ول نمی کردم...معنی عشق را ان موقع که عاشق ادم اهنی بودم نفهمیده بودم امروز فهمیدم وقتی که با 40 درجه تب باز هم با کمال میل می خواهم فردا بروم سر کار....امروز فهمیدم

پ.ن:بهترین حرفهایم را هنوز نگفته ام و بهترین روزهایم را هنوز ندیده ام.