زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

هذیان نامه
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳۱  کلمات کلیدی:

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد......

دلم می خواهد انقدر در کتابفروشیهای انقلاب قدم بزنم که حفظم شود هر کتابفروشی چه کتابی داشت دلم می خواهد باز هم از کتابفروشیهای دست دوم کتاب کهنه بخرم و به خودم ببالم که کتابخانه ام پر است از کتابهای کهنه قدیمی کتاب هر چه کهنه تر ارزشمند تر ....چاپهای قدیم مجلدهای کهنه مدخلهای عهد دقیانوس....دلم می خواهد کنار استخر بنشینم و از صبح کتاب بخوانم و هیچکس نگوید مگر تو کار دیگری نداری دلم می خواهد یک بار دیگر بربادرفته را دوره کنم بلندیهای بادگیر را هر کدام را چند بار خوانده ام هر بار مزه اش با دفعه قبل فرق داشت یک چیزی را فهمیدم که دفعه قبل نفهمیده بودم یک بار وقتی 13 سالم بود خواندم بار دوم 16 سالم بود بار سوم 18 ساله بودم بار چهارم 21 ساله بودم بار پنجم 25 سالم بود به بابا گفتم ان گوشه پرت و تاریک طبقه پایین را ان قسمتی که وقتی از پله ها پایین می روی مرموز به نظر می رسد کتابخانه کنیم و میز تحریر قدیمی را کنارش بگذاریم برای مطالعه کتابخانه اتاقم در تهران  دیگر به مرز ترکیدن رسیده با وجود اینکه کتابهای دانشگاهم را کارتون کردم و توی زیرزمین گذاشتم پروین هم کلاس قدیمیم گفت چطور کتابهای به ان ماهی را گذاشتی توی زیرزمین خاک بخورد/. ان تخت پلاستیکیه کنار استخر که ظهرهای تابستان روغن هویج به تن مان می مالیم و رویش دراز می کشیم تا پوستمان بشود رنگ کاکائو عصرها می کشم زیر درخت بید ورویش دراز می کشم و کتاب می خوانم. وقتی کتاب فروشیهای انقلاب را متراژ می کنم و تا قران اخر پول توی جیبم را کتاب می خرم و می روم توی یکی از این کافه های بین فردوسی و انقلاب می نشینم و مثل جوجه روشنفکرها قهوه می خورم تازه می شوم همانی که واقعا هستم تازه می فهمم چقدر از ماهیت اصلیه خودم دور شدم فقط و فقط برای اینکه رضایت دیگران را جلب کنم .چند سال است که دیگر خودم نیستم انقلاب نمی ایم که غصه نخورم. کتاب نمی خوانم که خودم نباشم همانی باشم که بابا دوست دارد یک کارمند نمونه در یک شرکت اسماً محترم و رسماً مسخره و بیمه ام به سقف ده سال برسد تا وقتی پیر شدم اب باریکه ای برای ارتزاق داشته باشم و یک حساب مناسب پس انداز مخفیانه که اگر شوهرم روزی عوض شد و مرا لنگ در هوا رها کرد بزنم به زخمم و محتاج کسی نباشم یا اگر من جانم به لبم رسید باکم نباشد پشتم پر باشد و با نگرانی کمتر به زندگیه عذاب آور زناشویی پشت کنم و محتاج کسی نباشم. برای اینکه او کمتر نگران شود خود واقعیم را ترک کردم و شدم کسی که هنوز هم نمی شناسمش و نتوانسته ام بفهمم چه مرگش است که یک روز خوب است و با دمش گردو می شکند و یک روز دلش می خواهد بمیرد و از زندگی خسته شده نمی فهممش اصلاً خیلی بی هویت است خود واقعیم هم خیلی اسطوره ایست متعلق به نژادی منسوخ شده است که خاطراتش را می توان از نگاه کردن به ساختمان افسانه ای دانشکده ادبیات دانشگاه تهران خواند همان روزی که روی پله کانی روبه روی دانشکده فنی منتظر دکتر حجتی ایستاده بودم تا بیاید و نیامد رفتم دم دانشکده هنر سرو گوشی اب بدهم که یک دانشجوی پزشکی توی میدانک جلوی دانشکده به من شماره داد و هفته بعدش روز جمعه توی قزوین توی سمینار با همکلاسیهایم مسخره بازی در می اوردیم که از در امد تو و گفت که از تهران امده تا مرا ببیند و توی سمینار کنار من نشست و همه همکلاسیهایم اب از لب و لوچه های اویزانشان راه افتاد بود که مردشور شانست را ببرند خر شانس و من هفته بعد چون یک ساعت از فیزیک کوانتوم میتینگ داد به ساحت مقدسم بر خورد و ردش کردم برود اینطور که تلفنهایش را جواب ندادم و نمی دانم کجا خودش را گم و گور کرد من تا یک ماه از ترسم توی حیاط دانشگاه راه نمی رفتم وقتی هم راه می رفتم سعی می کردم با دکتر بروم که به توانم خودم را پشت هیکل پروارش قایم کنم که اگر پسره جلویم را گرفت لااقل از دکتر شرمنده شود....نمی دانم کی بود که فکر کنم یه عصر دلگیر بود که تلوزیون حرم امام رضا را نشان می داد دلم هوای شهرمان را کرد تا ان روز هیچوقت تنها نه مسافرت رفته بودم نه پدرم اجازه داده بود شب جایی دور  از خانه بمانم فکر کنم دو روز مانده به عید فطر بود اه عمیقی از ته دلم کشیدم شبش دکتر زنگ زد و گفت عید فطر مشهد می روم می ایی من هم گفتم دکتر جان می دانی که من دختر پاستوریزه ای هستم پدرم اجازه نمی دهد فردا شب دکتر شام امد خانه ما و همان بار اول اجازه ام را گرفت وقتی بابا رفت برایمان بلیط قطار بگیرد زنگ زد گفت فقط دو تا صندلی خالی توی یکی از کوپه های قطار بود برای مشهد انگار برای شما جایش گذاشته بودند دکتر گفت امام رضا توی نیم وجبی را طلبیده فقط سه روز مشهد بودیم که دوشبش را خانه دکتر یاحقی گذراندیم روزی که برمی گشتیم دکتر یاحقی کتاب ویرایش و نگارش خودش را برایم امضا کردو گفت به دردت می خورد یکی از این ترمها باید همین را بخوانی بعدها سر کلاس نگارش بچه ها باور نمی کردند کتابم را خود یا حقی امضا کرده و به کتابم کج کج نگاه می کردند عجب روزگاری داشتیم با اسطورهایمان اخرش مجبور شدیم خودمان را عوض کنیم نه خودمان شدیم نه ارزوهای پدر محترممان شدیم یک چیز عجایب غرایب که خودمان تویش مانده ایم اما به زودی جلد جدیدمان اگر خدا بخواهد تجدید چاپ می شود و کم کم می شویم همان خودمان که هر چه عجیب غریب باشد بهتر از ان است که انی باشد که نیست بگذار این دوره دوره فنی ها باشد و ما انسانیها غاز بچرانیم دنیا که همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد و صنف ما هم همیشه گشنه نمی ماند بلاخره دور دور ماهم می شود .راستی پست قبلی را برداشتم ترسیدم عزیزی رد شود بخواند و نگران شود......