زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

انچه اموختنی بود اموختم
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٢  کلمات کلیدی: انتظار ، تسلیم ، فرصت دوباره ، اموختن

این روزها که می گذرد هر روز احساس می کنم که کسی درباد فریاد می زند

احساس می کنم که مرا از عمق جادههای مه آلود یک آشنای دور صدا می زند

کاشکی که فرصت بود .....

کاش می دانستی که انتظار چه سم کشنده ای است ...کاش می دانستی که از ان روزها خیلی می گذرد و زمان طولانی شده

کاش می دانستی منتظر ماندن برای صاف شدن هوای مه الود چه سخت است کاش میدانستی .....

می دانم هر چه بود گذشت کاش مرا می بخشیدی و ساعتی به چشمانم می نگریستی تا تسلیم را در ان ببینی

ببینی که من به اندازه تنبیه شده ام انچه را که به سختی می خواستی تا به من بیاموزی

اموختم پنجره را به سوی افق باز کن و به من فرصتی دوباره بده فقط یک بار ..................فقط یک فرصت دوباره.....

آینه را رو در روی خاطراتم می گیرم تا حقیقت را در ان ببینم

پاک می کنم خودم را

شاید تو از دوباره مرا بنویسی ......