اختتامیه
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٧ 

 

بالاخره نمایشگاه دیروز تموم شد دیروزمون پر بود از عکسای یادگاری و دسته جمعی بگو و بخند و مردمی که وقت نکرده بودن بیان و از این اخرین روز سعی می کردن به بهترین نحو استفاده کنن....کار سختی رو پشت سر گذاشته بودیم اما جنس کار رو عاشقونه دوست داشتیم از اینکه ده روز طلائی رو  کنار کتابا گذرونده بودم واقعا لذت بردم همینطور اینده هم کنار این کتابها تا حدودی رقم خورد یه چیز جالب دیگه این بود که تو این ده روز به زبان فرانسه خیلی علاقه مند شدم و می خوام یاد بگیرم .....با دوست عزیزم که تمام این ده روز و کنار هم یه تیم کاری قوی تشکیل داده بودیم قراره بریم کلاس تنیس ....و برنامشو ریختیم ....احساس خوبی دارم از همه مهمتر این که دویست هزار تومان کتاب از نمایشگاه خریدم که می خوام برم طاووسیه زیر درخت حیاط دراز بکشم و بخونم از انتشارات لیوسا و نشر ماهی و کاروان و چشمه کتاب هدیه گرفتم که ازشون خیلی تشکر می کنم می خواستم کتاب قانون جذب و بدم خانوم معتکف برام امضا کنه که متاسفانه نرسیدم براشون ببرم یه روزم کتابای خانوم نرگس انتخابی رو که با دکتر حق شناس فرهنگ انگلیسی هزار رو کار کرده از سر گیج و ویجی اشتباه اوردم خونه و شرمنده خانوم انتخابی شدم ....خانوم سیما فلاح هم که مترجم رمانای خارجی هستن و با انتشارات لیوسا کار می کنن لطف کردن شمارشون و برای ویراستاری به من دادن خیلی خانوم شاد و مهربون و سرزنده و دوست داشتنی هستند کلا کسانی که کار فرهنگی می کنن جنسشون دوست داشتنی تر از صنفای کارای دیگه است شب هم جای همتون خالی رفتیم اپاچیه خیابون نیلوفر با دوست جون و خواهرش و پسر خاله اش و همسر پسر خاله اش که ده روز نمایشگاه با هم بودیم بیرون و جشن گرفتیم یه سر هم به پارک شفق زدیم یه قدمی زدیم و 12 شب برگشتیم خونه قراره سه روز دیگه توی یه جلسه مهم نکات ضعف و قوت نمایشگاه و بگم و باید مطا لبم اماده کنم ......

پ .ن :تا بعدی بهتر بهترین روزهایم را هنوز ندیده ام و بهترین حرفهایم را هنوز نگفته ام


کلمات کلیدی:
 
مسیر
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٠ 

دیشب خواب دیدم در یک خانه بزرگ و عجیب و غریب هستم یک پسری کنارم ایستاده بود که نمی شناختمش اما انگار سالها بود که با هم بودیم حس می کردم هیچوت دوستش نداشته ام و زور زوری تحملش کرده ام او ولی مرا دوست داشت ...یک چمدان دستم بود داشتم می رفتم پسر گریه می کرد و می گفت:نرو.....گریه هایش حالم را به هم می زد توی دلم می گفتم دست از سرم بر دار گفتم نمی شود باید بروم ...با گریه گفت چرا؟؟؟ گفتم چون مسیر زندگی من این نیست راه من جداست پیدایش کرده ام دیگر گمگشته نیستم باید بروم هیچ نگفت و من رفتم دور و دور و دور تر شدم تنها لحظه ای برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و نفس راحتی کشیدم که خلاص شده بودم بوی آزادی می امد بوی سبکبالی بوی آرامش............نمی دانم ان پسر که بود مثل همزاد نفرت انگیزی بود که انگار نا خواسته سالها پیش نطفه بسته بود و شکل گرفته بود و به زور خودش را تحمیل کرده بود و حالا دیگر داشت از بین می رفت..........................

5 روز از نمایشگاه می گذرد و تا امروز در کارم بسیار موفق بوده ام توی انتشاراتیمان زبان زده همه شده ام ادم وقتی با عشقش کار می کند همانقدر خوشبخت است که وقتی باعشقش زندگی می کند و این واژه کلیشه ای که دیگر کسی دوست ندارد راجبش صحبت کند چون از ارزشش کاسته شده عجیب در این زندگی مهم است نمی دانم دقیقاً بعد از این پروسه چه چیزی در انتظار من است امروز فکر کردم که چقدر تغییر خوب است دیدم چقدر در این 5 سال دویدم که تغییر کنم اساسی طول کشید 5 سال طول کشید اما بالاخره شد....وقتی با آن کارت که نشان می دهد در نمایشگاه کار می کنم توی سالن راه می روم و به غرفه های دیگر سر می زنم حس می کنم در نهایت به جایی که برایش ساخته شده بودم رسیدم  احساسم مثل ان موقعهایی است که توی خیابان گم می شدم و اما وقتی مادرم را پیدا می کردم احساس شادی و ارامش تمام وجودم را پر می کرد دستش را سفت می گرفتم و دیگر ول نمی کردم...معنی عشق را ان موقع که عاشق ادم اهنی بودم نفهمیده بودم امروز فهمیدم وقتی که با 40 درجه تب باز هم با کمال میل می خواهم فردا بروم سر کار....امروز فهمیدم

پ.ن:بهترین حرفهایم را هنوز نگفته ام و بهترین روزهایم را هنوز ندیده ام.

 


کلمات کلیدی:
 
این روزها
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩ 

پنجره را باز گذاشته ام تا بوی خاک باران خورده بپیچد توی اتاق عاشق این بوی خوش مزه بوده ام در تمام عمرم و این ماشینها که شرت و شرت از توی خیابان رد می شوند و اب باران را روی یک عابر بیچاره پاش می دهند و صدای شرت شرت پخش و پلا شدن اب وقتی چرخ ماشینها از رویش رد می شوند دلگرمم می کند که هنوز دارد باران می اید و باز هم نفس عمیق و باز هم نفس عمیق عین این نفس نکشیده ها این روزها که خیلی بک گراند عاشقانه دارد ادم هوس یک عشق می کند که بتواند دست در دستش ان تیکه سر نیایش ولیعصر را که از کنار پارک ملت شروع می شود پیاده برود تا تجریش و بر گردد و نفهمد کی رفته و کی برگشته انقدر که این عشق و هاله ملکوتی معشوق چشمش را کور کرده این هوا یک حس نوستالوژیک به من می دهد و حس ششمم دوباره مثل ساعت کار می افتد و یک بوهای هیجان انگیزی به دماغم می خورد و زنگوله اشراقیم شروع می کند زنگ زدن که لحظه دیدار نزدیک است......تا نمایشگاه کتاب زمانی نمانده شاید کمتر از یک هفته و این ده روزه هر روز از صبح تا 9 شب توی نمایشگاه باید کتابها را برای مردم توضیح بدهم و فکر کنم انقدر کتاب بخرم که ته پولهای این ماهم یک ده شاهی هم نماند اما خوب که فکر می کنم می بینم عاشق ذات این کارم ذاتش قشنگ است اگر چه مطمئنم به خاطر سر پا ایستادن مچ پایم تا مدتها درد خواهد گرفت مسئله مهم دیگر مسئله اساسیه پایه است که خیلی مهم است ان هم از نوع همدلی و دوستیش اینکه یک نفر پایه تو باشد که با هم تفریح بروید کافه بروید پیاده روی بروید و از جنس هم باشید دوستهای زیادی دارم که از جنس هم نیستیم اما دوستیم چون اساسا معتقدم قرار نیست که با هم زیر یک سقف برویم فقط قرار است دوست باشیم اما یک دوست جان جان جانی تر از همه دارم که همه جا پایه است فقط وقتش کمی کم است هیچوقت نظرش را تحمیل نمی کند که الا بلا برویم سر کوه قاف که او فقط حال می کند انجا برود باهم خیلی جاها رفته ایم و حالش را برده ایم و راجب همه چیز حرف زده ایم هیچوقت نشده وقتی با اشتیاق پیشنهاد داده ام برویم فلان جا بگوید نه حوصله ندارم و فقط غرق معادلات بی جواب درون خودش بوده باشد و از من فقط به عنوان کیسه بوکس تخلیه انرژیهای منفیش استفاده کرده باشد و مواقع لزوم خودش بزند به چاک و خدای توقعات بی جا باشد و خودش سر به زنگا خودش را توی هفتادتا سوراخ قایم کند و زمانهایی که خوش است دیگر به ما احتیاجی نداشته باشد اکثرا بعد یک مدت دوستیم خود به خود با این ادمها تمام می شود می رود پی کارش کم کم که لوس بازیهایشان حوصله ام را سر می برد دیگر می برم  ازشان و کلا به خاطر اینکه ادم محتاطی هستم و حوصله دردسر ندارم از زیر تفریحات مسخره و کمی دردسر افرینشان شانه خالی می کنم و پانمی دهم بهشان خودشان می فهمند که از جنس هم نیستیم و چون شنونده خوبی هستم و مثل یک کتاب ناطق می مانم نمی روند و می مانند چون می دانند که امثال خودشان برای روز سختی نمی شود رویشان حساب کرد و هر ادمی هر چقدر هم نا حسابی باشد باز هم ته تهای وجودش به یک ادم حسابی نیاز دارد که به حرفهای دلش گوش بدهد دوس جان خودم که مثل خواهر می ماند برای خودم و برادرجانم فقط یک بار نظرش را به من تحمیل کرد ان هم روزی بود که برای رویتش رفته بودم مهمانی خانه شان مجبورم کرد حرف نزنم و فیلم هندی نگاه کنم به خودم گفتم عجب کاریست چطوری دو ساعت فیلم هندی ببینم و دم نزنم اما اخرش انقدر این فیلم هندی به من انرژی مثبت داد که از ان روز منم این کانال زی افلام هندی نمی دانم  چرا ماها فکر می کنیم تماشا کردن فیلم هندی مسخره است و برای ما افت دارد اتفاقا در قوی کردن قوه تخیل عشقی ادم خیلی تاثیر دارد و برای ادمهایی که خیلی وقت است رویاهایشان را از دست داده اند خیلی خوب است یک جور انرژی مثبت می دهد به ادم این رقصها و اوازها و عشق و عاشقیها و اینکه اخرش همه به هم می رسند ادم را به زندگی امیدوار می کنند امتحانش مجانی است مخصوصا اگر هنرپیشه زنش آشواریا باشد ....خلاصه اینکه دلم می خواهد این روزهای نوستالوژیک قبل ازاینکه  تمام شوند و بیهوده هدر بروند مثل چند روز پیش که با برادر جان و دوست جان رفتیم پارک لاله و نشستیم یک کاپوچینوی مشتی خوردیم و های و هوی مردم را نگاه کردیم که به خاطره بردن تیم استقلال جیغ و داد می کردند برویم بگردیم و هی تبادل انرژی مثبت کنیم و چه خوب است که هر چه می دهی به تو برگردد و بعد از یک مدتی خیال نکنی که رابطه یک سو استفاده معنوی بوده است و ان حس ششمت که می گوید لحظه دیدار نزدیک است هی تقویت شود .

پ.ن:بهترین روزهایم را ندیده ام و بهترین حرفهایم را هنوز نگفته ام......