سر کاری
ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ 

چقدر سخت است که آدمی احساس کند بازیچه شده دوستی را چند وقت پیش برای جشن عروسیم دعوت کرده بودم او هم 5 ماه بود که تازه عقد کرده بود شوهرش بیشتر شبیه پسرهای دبیرستانی بود تا یک پسر 28 ساله در برخورد اول به نظرم امد ریش و سبیلهایش هم به زور در آمده اند حقیقتش این بود که چون توی دوستانم سیاهی لشکر کم اورده بودم مجبور شدم این دوستم را دعوت کنم توی عروسی وقتی توی باغ داشتم شگونها را پخش می کردم مرا کنار کشید و گفت یک همچین پسری را از کجا گیر اوردی ؟من هم گفتم تو این لعبت را از کجا گیر اوردی گفت ما همکار بودیم هر دو خبر نگار روزنامه بودیم یک چند وقتی را با هم دوست شدیم بعد هم یک مدتی نامزد شدیم و اردیبهشت ماه هم عقد کردیم ....خلاصه ان شب گذشت و دوهفته بعد از ماه عسل برگشته بودم که به موبایلم زنگ زد و گفت که یک شوهر تو که یک حقوقدان است آیا یک وکیل خوب سراغ دارد ؟گفتم برای چه ؟گفت :که آقازاده با او قهر کرده و 5 روز است که متواری شده و هیچ تماسی نگرفته و انگاری اب شده و رفته است زیر زمین خلاصه اقای همسر گفت که بهتر است ما خودمان را درگیر این مسائل نکنیم و گفت که بگویم کسی را سراغ ندارد منهم علی رغم میلم این کار را کردم بعد از یک هفته مطلع شدم که انقدر به گوشی پسرک زنگ زده تا بلاخره اشتی کرده اند یک ماه بعد دوباره تماس گرفت و گفت :آقا زاده با مادرش به منزل آنها رفته و دعوا به راه انداخته و تمام پیش دستیها و استکانهای روی میز را زده شکسته و توی کوچه شان هم داد و بی داد کرده و جلوه تمام همسایه ها ابرو ریزی کرده  حالا می خواهد برود مهرش را اجرا بگذارد شاید طرف بترسد و اذیت نکند و یک عروسی مختصر بگیرد و ایشان را ببرد خانه بخت.خیلی دوستانه گفتم :من قصد دخالت ندارم هر طور خودت و خانواده ات صلاح می دانید عمل کنید اما تو فکر می کنی می توانی با ادمی که این بلاها را سرت اورده در اینده زندگی مناسبی داشته باشی کسی که همین اول کار تمام حرمتها را شکسته گفتم دلیل این همه کشمکش  چیست؟گفت:او خیلی خسیس است و از بدو ازدواج تا به حال حتی یک مانتو هم برایم نخریده و هیچ پولی هم به که در خانه پدرم هستم و لی همسراویم به عنوان خرجی نداده اما برای خودش مدام کت وشلوارهای گران قیمت می خرد اما به من روا ندارد هر وقت هم که می گویم من به عنوان عروس لباس احتیاج دارم می گوید تو خیلی مادی هستی ؟به اودر نهایت گفتم زنی که مهرش را اجرا بگذارد هیچ مردی دیگر حاضر به زندگی با او نیست او وکیل گرفت و شکایت کردو تقاضای طلاق داد بعد از دو ماه که تماس گرفتم احوالش ر ابپرسم گفت که اشتی کرده و دارد خرید عروسی را انجام می دهد طوری برخورد کرد که انگار مقصر تمام این ماجرا هایش من بوده ام کلی عصبانی شدم و خودم را سرزنش کردم که اینقدر وقت عزیزم ر ا برای دردلهای صدتا یه غاز این خانم هدر داده ام و حالا طلبکارم هست من که امیدی به ادامه این زندگی ندارم قدیمیها الکی نمی گفتند سالی که نکوست از بهارش پیداست....اما این برایم درس عبرت شد تا دیگر وقت نازنین را برای کسانی که ارزشش را ندارند هدر ندهم .خدا می داند که چقدر ناراحتش می شدم وقتی درد دل می کرد اما یاد گرفتم که در چنین مسائلی یک طرفه به قاضی نروم باید حرفهای ان پسر ک را هم می شنیدم و قضاوت می کردم چون در نهایت به این نتیجه رسیدیم که دوست من واقعا ادم مادی بوده و پسرک را تحت فشار می گذاشته علتش هم این بود که در زمان تجرد به دلیل داشتن دوست پسرهای زیاد و توقع خرج کردن از سمت انها بد عادت شده بوده و فکر می کرده که ادم باید شوهرش را هم مثل دوست پسرش بچاپد این هم نتیجه با تجربه بودن یک دختر .....


کلمات کلیدی:
 
روزهای متفاوت
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤ 

 

روزها در حال سپری شدن هستند و من آرام آرام به وضعیت جدیدم عادت می کنم ویار حاملگی اذیتم می کنه و خوابم خیلی زیاد شده امروز بلاخره آشپزی کردم و خانه را تمیز کردم اما باید اعتراف کنم تنبل شدم و کارهایم را به زور انجام می دم حتی حوصله صحبتهای تلفنی را هم ندارم و زود انرژیم تحلیل می رود نسبت به نامادری آقای همسر هم حس بدی دارم و تحملش برای مدت طولانی برایم غیر ممکن است او مدام حرف می زند انهم حرفهای تکراری و سعی می کند وانمود کند در مورد بچه دار شدن خیلی اطلاعات دارد در حالی که در تمام عمرش هر گز بچه دار نشده آقای همسر کارش در خانه و دفترش خیلی بیشتر شده و ته دلش دلخور است که به خاطر حال و روزم در ماهای اول بارداری کمتر به او  تو جه می کنم وضعیت روحیم خوب است اما به ندرت وقت می کنم کتاب بخوانم آخر این هفته تولد آقای همسر است و من هنوز نرفته ام برایش کادو بگیرم جمعه هم نامادریش ما را شام دعوت کرده خانه شان قرار است که فردا را با هم برویم بیرون اگر بتوانم امشب برای خرید هدیه تولدش می روم هفته اینده باید بروم سونوگرافی تا دکتر از سلامتی بچه مطمئن شود .....


کلمات کلیدی:
 
دعا
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ 

هفته بدی رو پشت سر گذاشته بودم و واقعا از این وضعیت خسته و ناراحت بودم آقای همسر به شدت نگران روحیم بود و پیشنهاد کرد به روانپزشک مراجعه کنیم اما دیشب که داشتم برای خوابیدن اماده می شدم تصمیم گرفتم مثل گذشته ها باخدا حرف بزنم  و ازش کمک بخوام ازش خواستم روحیم و عوض کنه و کاری کنه که شاد باشم و نترسم کمکم کنه سرنوشتم و قبول کنم و از این دوران جدید زندگی لذت ببرم صبح که بیدار شدم روحیم خیلی خوب بود یه خوشحالی هیجان انگیز کوچولویی ته دلم بود خدا رو شکر کردم که اینقدر زود دعام و مستجاب کرد من حضور این مسافر کوچولو رو قبول کردم و تصمیم دارم نگهش دارم اگر چه هیچ تصویری از مادر بودن در ذهنم ندارم اما  امدن این کوچولو وابستگی من و اقای همسر رو به هم خیلی زیاد کرده و شاید خیلی بهتر از اون چیزی باشه که من تصورش و می کنم از تمام دوستای وبلاگیم که دلداریم دادن ممنونم


کلمات کلیدی:
 
شوک
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

 

قادر به نوشتن آنچه که این چند روز بر من گذشته نیستم احساس می کنم چیزی در من تمام شده اقای همسر می گوید این چیز آزادی است که احساس می کنم برایم تمام شده نمی دانم چطور این اتفاق با همه دقتی که می کردم افتاد تمام این چند روز را در شوک عجیبی بودم و اخر شبها را گریه کردم جز به خانواده خودم و دوستان نزدیکم به کسی نگفتم اصلا دلم نمی خواهد راجبش حرف بزنم فقط می دانم که من نتوانستم نقشه هایی را که داشتم عملی کنم مثل همیشه خدا برای من یک نقشه دیگر داشت آقای همسر گفت اگر نمی خواهی و واقعا فکر می کنی توانش را نداری سقطش کن اما من توان چنین کاری را هم ندارم نمی دانم چرا خوشحال نیستم اقای همسر می گوید چون زمانی اتفاق افتاده که نمی خواستم این احساس را دارم دعا می کنم این احساس زود از بین برود من همیشه تسلیم خواست خدا بوده ام  اینبار هم هستم در حالی که خیلی می ترسم ...مستاصلم و نمی دانم باید چه کار کنم


کلمات کلیدی:
 
هیرو ویر ....
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤ 

بالاخره بعد از اینکه آرزوی بارش برف را در دل کشتم دچار سرماخوردگی سختی شدم و تب کردم با اینکه شروع به خود در مانی کردم  اما نمی دانم چرا تب دارم الان که می نویسم شدیدا تب دارم اما طفلک آقای همسر از من خیلی پرستاری کرد امروز سعی کردم از تست تشخیص حاملگی استفاده کنم اما به دلیل اماتور بودن گیج شدم اول یک خط کمی قرمز شد و هر چه می گذشت نمی دانستم باید خوشحال بشوم یا ناراحت هیجان زده بشوم یا مایوس می دانم که برای مادر شدن زود است همه اش 3 ماه است که ازدواج کرده ام اما از طرفی سن من و آقای همسر برای داشتن فرزند مناسب است خلاصه از تست اول سر در نیاوردم و حالا چندین جعبه حاوی تست پیش رویم انداخته ام که امتحان کنم و سر از این راز عجیب دربیاورم  زن بودن خیلی سخت است باید فکر همه چیز و همه جا را بکنی توی دلم همیشه یک دختر کوچولو از خدا خواسته ام که فوق العاده و باهوش و زیبا باشد در قلبم این موجود استثنایی را به خداوند مهربان  هدیه  کرده ام. اما دلم می خواهد در موقعیت مناسبی به دنیا بیاید زمانی که ما امادگی لازم را داشته باشیم و بتوانیم از او به بهتریم نحو در این دنیا پذیرایی کنیم آقای همسر معتقد است که ما نباید برای خودخواهیمان کسی را به این دنیا بیاوریم من هنوز هم نفهمیدم که او قلباً دوست دارد پدر بشود یا نه؟؟او مدام حرفهای ضد و نقیض می زند احساس می کنم به خاطر کودکی اش نوعی ترس دارد که نکند پدر خوبی از اب درنیاید در مجموع او به خاطر اوضاع بد اقتصادی مملکت معتقد است الان وقت خوبی برای بچه دار شدن نیست  البته جواب تست اولم منفی بود ولی چون ناشی بودم باید دوباره اطمینان حاصل کنم تا بی گدار این مسکنها را یکی یکی بلا نیندازم... 


کلمات کلیدی:
 
اتفاق
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢ 

 

مثل اول بهمن ماه که به جای گلوله های برف آفتاب کف آسمان است و مثل خوابهای درهم و برهم شبانه ام گاهی همه چیز واقعا طبیعی به نظر نمی اید نمی دانم چرا نمی توانم قدرت خلاقیت داشته باشم و خودم را درآینده مجسم کنم شاید چون شرایط غیر طبیعی است شاید چون انتظار را در نگاه تک تک کسانی که از کنارشان می گذرم می توانم ببینم و چطور وقتی هیچ چیز آنطور که باید باشد نیست و هیچکس سر جای خودش نیست من میتوانستم انتظار داشته باشم که سر جایم باشم من هم باید یک روز من شوم ان من واقعی که همیشه تصورش می رفت یک روز تکه های گمشده این پازل هم پیدا می شود .من هنوز هم منتظرم و به شدت می دانم که تغییر چه هیجانی دارد و به خدا اگر اتفاق بیفتدد نمی گویم چه کسی پنیر مرا برداشت و تمام پنیرهایم را با تمام مردم ان بیرون تقسیم می کنم!!!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٦ 

علاقه مند شدن به یک نفر بدون اینکه به او احتیاجی باشد غیر ممکن است .زن توان دوستی را ندارد او تنها عشق را می شناسد.در گوشه تنهایی, به زندگیمان نظر کردم به خاطراتمان و به هر انچه ما را احاطه کرده است می دانم که هر انسانی تا بیکران و بینهایت تنهاست ...اه تنهایی ....تنهایی همیشه عمیقترین واقعیت زندگی انسان بوده است اما بدون تو یک تنها ی مطلق نیستم فقط ان قسمت از وجودم که باید تنها بماند تنهاست ان بعد از ظهر افتابی را به خاطر داری که دری باز شد و سری چرخید و دو نگاه با هم طلاقی کردند و قلبم طپید قلبی که گمان می بردم مرده است ناگهان زنده شد و از نو اغاز کرد زندگیش را و برای اولین بار در زندگیم بخودم گفتم :چه مرد خوش قیافه ای. هر جا که عشق بزرگی هست معجزات بزرگی اتفاق می افتد.هیچ نوشته ای و هیچ هدیه ای نمی تواند گویای محبتهای بی دریغی را بکند که به من می کنی برای اولین  بار در زندگیم تو اولین کسی بودی که بعد از پدر و مادرم برای خوشحالی وسعادت من در این زندگی سعی کرد بعد از انها تو تنها کسی بودی که خوش بودن دل کوچکم برایش مهم بود دوستت دارم و این چند خط را به تو تقدیم می کنم به همسرم به انکه نیمه من بود و من عمری برای یافتنش سرگردان بودم.

بدان که عشق را از عشقه گرفته اند و.....آن گیاهی است که کس نبیند از کجا براید و کی بر اید و از کجا براید.آن وقت بینند که بر سر درخت رسیده باش و درخت را به صفت خویش گردانیده.هر چند کوشی تا از درخت ان را باز کنی و بسیار رنج برگیری آخر بازو بر نیایی اگر یک ذره از ان بر درخت بماند همه در خت را فرا گیرد سرمای زمستان ان را خشک تواند کرد و بس. اما چندان باشد که گرمای تابستان باز پیدا اید.آن سر پی خویش شود .چون بنگری باز بر سر درخت رسیده باشد و باز با ان درخت از دو کار یکی بکند:یا درخت خشک کند و از بن ببردو یا داغ خویش بر وی نهد که هرگز از داغ وی خالی نباشد.عشق را از این عشقه گرفته اند و عشقه این گیاه است که بر هر چه آویزد او را از صفت خویش بگرداند.

پ.ن:خطاست که بیاندیشیم عشق حاصل همراهی دراز مدت و زناشویی طولانیست.عشق فرزند قرابت روح است و این وابستگی اگر به لحظه ای خلق نشود به سالها و حتی نسل ها موجود نخواد شد.


کلمات کلیدی:
 
پنجشنبه استثنایی
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ 

امروز با اینکه مثل هر روز خورشید طلوع کرد و روز از نو و روزی از نو بود توانست یک پنجشنبه استثنایی باشد مثل هر صبح چشمهایم را از شدت خواب به زور باز کردم و اقای همسر را دیدم که طبق عادت هر روزه اش امد کنار تخت نشست و دستان مرا در دستش گرفت و شروع به نوازش کردن کرد با صدای خواب آلوده گفتم پس امروز نهار درست نکنم ؟؟لبخندی زد و گفت:آره درست نکن و به محض اینکه پایش را از خانه بیرون گذاشت دوباره زیر پتو خزیدم و به خودم گفتم راحت بخواب تنبل چون لازم نیست امروز کاری بکنی .....امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون ظهر که آقای همسر برگشت خانه من قبلا پای میز توالت ...توالت کرده و امده بودم و داشتم دنبال بلوز قرمز یقه اسکیم می گشتم که زیر بافت خاکستری رنگم بپوشم و تنها کاری که لازم بود انجام دهم این بود که چکمه های مشکی ساق بلندم را از داخل جعبه همیشه خوش فرمش در بیاورم امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون صبح که بیدار شدم و رفتم سراغ اکواریوم لاکپشتهایم متوجه شدم ان دوتا لاکپشت کوچولوی ترسو و دیوانه یکیشان دیگر از من نمی ترسد و به ظرف غذای لاکپشتها چنان با ولع نگاه می کند که انگار دارد به معشوقه اش می نگرد و دیگر از من نمی ترسد و ان کله کوچکش را که قد یک بند انگشت است هی می اورد بالا تا غذاها را توی هوا بقاپد .....امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون با اقای همسر اول تصمیم گر فتیم دیزی بخوریم اما وقتی رسیدیم رستوران باربد دیدم سفره خانه سنتیش بسته است پشیمان شدیم و رفتیم سعادت اباد تا فست فوود بخوریم اما رستوران اواچی انقدر شلوغ بود که باز هم پشیمان شدیم و رفتیم رستوران ایتالیایی رمانا و خوشبختانه سرانجام توانستیم در عین اینکه بینهایت گرسنه بودیم پنه گوشت گوساله با سوس ایتالیایی و شراب بدون الگل سیب بخوریم و من قبل از اینکه این غذاهای دلپذیر اماده شود در حالی که دلم از گرسنگی ضعف می رفت از  گارسون خواهش کردم سالاد سزار محبوبم را بیاورد تا بتوانم کمی تا اوردن غذای اصلی دندان روی جگر بگذارم این در حالی بود که زن مو بلوند جوانی  که با یک مرد مسن روبه روی ما کمی انطرف تر سمت پنجره نشسته بودند سوژه بحث من و آقای همسر در باب اشاعه فساد در جامعه شده بود امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون بعد از نهار همراه اقای همسر به باغ و موزه دکتر حسابی رفتیم  توی باغ قدم زدیم و نفس کشیدیم و مثل جوجه روشنفکرها رفتیم توی سی دی فروشی باغ ومن ناگهان به خودم امدم و دیدم 27 هزار تومان سی دی خریده ام...!!!!!امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون من و اقای همسر دوتایی رفتیم در خانه دکتر حسابی که یک در چوبی سبز بود و بسته بود مثل دو انسان متمدن ایستادیم و  زنگ زدیم و یک اقایی امد در را باز کرد و من در حالی که سعی می کردم این کار سفیهانه را با به خرج دادن ادب ماست مالی کنم گفتم:سلام حالتان چطور است؟ببخشید می شود بیاییم داخل و خانه را ببینیم اقای مهربان لبخندی زد و گفت:خیر لطفا 18 بهمن تشریف بیاورید و در را بست .امروز یک پنجشنبه استثنایی بود  چون ساعت 4:30 که رسیدیم موزه باغ فردوس بلیط فروش گفت که غیر ممکن است ما بتوانیم نیم ساعته موزه سینما را ببینیم و بهتر است روز دیگری زودتر بیاییم ...و امروز یک پنجشنبه استثنایی بود چون وقتی رفتیم به یک پرنده فروشی در خیابان شریعتی من ناگهان تصمیم گرفتم طلاهایم را بفروشم و یک طوطی زیبای صورتی بخرم که هی می گفت :خوبی ....خوبی...مغازه دار یک سی دی در باره پرنده ها به من داد تا ببینم و تصمیمم را بگیرم اما همینکه از مغازه امدم بیرون و توی ماشین نشستم دیدم که چه حماقتی را می توانستم مرتکب شوم ....و خلاصه امروز برای این یک پنجشنبه استثنایی بود چون ما یعنی من و اقای همسر برای خودمان دوتا وقت گذاشتیم ان پنج .شش ساعت تا با هم باشیم و کارهایی را بکنیم که از وقتی ازدواج کردیم نتوانسته بودیم انجام دهیم البته به غیر از رستوران رفتن که ان هم اکثرا شبها بوده 


کلمات کلیدی: