زن پشت پرده

روز نوشته های یک زن امروزی

همیشه ناراضی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٥  کلمات کلیدی:

دیدن چهره زنها که همیشه ناراضی هستند برایم تازگی ندارد دیگر فرقی نمی کند که ازدواج کرده باشند یا مجرد باشند انها همیشه ناراضیند به غیر از انهایی که پولشان از پارو بالا می رود و همین امر سبب می شود حق انتخابهای فراوانی در زندگی داشته باشند و قدرت مانورشان به همین دلیل بالا باشد بقیه همیشه یک عامل ناسازگار در زندگیشان دارند که باعث رنجش مداوم باشد البته این زنان هم کاملا خوشبخت نیستند و مشکلاتی دارند اما وضعیت انها از زنان اقشار متوسط و پایین باز هم خیلی بهتر است... تقصیری هم ندارند جایی که زن هیچ حق و حقوقی نداشته باشد هر سبک و روشی را هم که در پیش بگیرد باز هم به گرههایی برمی خورد که با هیچ دندانی نمی شود ان را باز کرد برای زنان متاهل همیشه یا مشکلات افتصادی یا ازار و اذیت خانواده شوهر به ندرت بیماری و یا مشکلات اساسی با شوهر و برای دختران نداشتن ازادی چه در خانواده و چه در اجتماع و یا مغایرت تربیت خانواده با استانداردهای اجتماعی انجام نشدن ازدواج در موقع مناسب و پیدا نکردن شغل و تامین مالی و اقتصادی نبودن از مشکلات رایج است ...........حالا چطوری اینها را به کسانی که می گویند چرا یک دختر نمی اوری می شود حالی کرد کسانی هیچ چیز تکانشان نمی دهد و زیاد هم که حرف بزنی می گویند برو بابا چقدر سخت می گیری ....در جواب فقط یک کلمه هست که گفتنی ...نه دختر نمی خواهم دلم نمی خواهد هیچوقت دختر داشته باشم تازه اگر تجربه الانم را داشتم این یکدانه پسر را هم که از تمام دنیا بیشتر دوستش داشتم نمی اوردم در جایی که حتی مردان هم نمی توانند انطور که انتظار دارند به خواسته هایشان برسند دیگر زنان چه بگویند..............


 
به نام زندگی
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٩  کلمات کلیدی:

اینجا نشسته ام روی تختم از پنجره می توانم چراغهای تهران را ببینم می توانم بوی بلال کباب شده را توی دماغم حس کنم و صدای هیاهوی بچه ها  رادر پارک روبه روی پنجره بشنوم این غروب دل انگیز را دوست دارم جزو معدود غروبهای جمعه ای است که بدون هیچ دلیلی خوشحالم نمی دانم خوشحالم چون در اینه زنی را می  بینم که در سی و سه سالگی در اوج زیبایی است تمام نگاهها و تحسینها را بر می انگیزد شاد است و دلش ظرف بزرگی از ارزوهاست ظرفی که از امید لبریز است و در ضمیرش رویاهایی است رویاهایی برای پرواز و هر  چه را که دارد همه را خودش به دست اورده حتی اگر داشته هایش از نظر مادی از دارایی های خیلی ها کمتر باشد در قلبم به این زن ....زن  توی اینه افتخار می کنم  دوست دارم ببوسمش در دلم می گویم پس به نام  زندگی هرگز مگو هرگز


 
جهاد اقتصادی من
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٥  کلمات کلیدی:

سالی که نکوست از بهارش ‍‍.........

عید بسیار کسل کننده ای بود اولین عیدی که بابات  مرده چه عیدی می تواند برایت باشد به این عیدها می گویند عید اول .....وسال سال این چند سال واقعا دریغ از ‍سال گذشته امسال باید به جای کارمندی که قبل از عید از دفتر اقای همسر تشریف برد من بروم سر کار هر چه می گذرد من بیشتر و بیشتر در زندگی جلو می روم به هر حال این هم ادامه مبارزه است مجبورم قبول کنم وگرنه اگر یک ادم در دنیا باشد که از کارمندی نفرت داشته باشد اون منم من


 
اخرین مهمانی سال
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤  کلمات کلیدی:

اخرین مهمانی سال اتفاقا به نظرم جالب بود اولین باری بود که دی جی اهنگهای قدیمی هم می زد مثلا اهنگهای زمان بچگی ما و برایم جالب بود که جوانهای متولد هفتادی هم این اهنگها را دوست دارند فکر کنم دو ساعت را کامل رقصیدم در حالی که گلویم خیلی درد می کرد و داشتم چرک قورت می دادم ...یکبار هم روی بند لباس یک خانومی نشستم که احساس کردم لباسش داشت از تنش در می امد یک نخ هم بیشتر نتوانستم سیگار بکشم و نمی دانم انجا که صدا به صدا نمی رسید اقای همسر و برادرم چطوری فهمیده بودند اسم ان دختره که خیلی چاق بود سمانه است وقتی برگشتیم تا صبح توی گوشم صدای جیر جیرک می امد اما چون اسم جیر جیرک را فراموش کرده بودم به اقای همسر گفتم توی گوشم صدای ان جانوری می اید که شبها لای علفها صدا می دهد


 
ان خانه
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی:

 

مادر بزرگم خانه اش را عوض کرده دارم  فکر می کنم وقتی هنوز دبیرستان می رفتم توی ان خانه قدیمیه بودند ...وقتی برای اولین بار عاشق شدم هنوز هم توی ان خانه بودند وقتی دانشگاه قبول شدم توی ان خانه بودند وقتی قران قدیمیه بابا بزرگ را کشف کردم و نیت می کردم و چشمهایم را می بستم و لای قران را باز می کردم ببینم بالای صفحه خوب امد یا بد توی ان خانه بودند .....وقتی دانشگاه می رفتم و سرم توی درس و فکرم دنبال دوست پسرم بود و احساس می کردم زمین زیر پاهایم و دنیا در دستانم است توی  ان خانه بودند وقتی بابا بزرگ فوت کرد توی ان خانه بودند وقتی در عشق شکست خوردم و دانشگاه هم تمام شد توی ان خانه بودند وقتی رفتم سر کار توی ان خانه بودند وقتی با دایی وسطی قهر کردیم و هشت سال طول کشید تا اشتی کنیم توی ان خانه بودند وقتی پسر خاله بزرگه زن گرفت توی ان خانه بودند وقتی دختر خاله کوچیکه به دنیا امد توی ان خانه بودند وقتی من سرگشته  حیران بودم توی ان خانه بودند وقتی برادرم دانشگاه قبول شد و درسش تمام شد وقتی من دوباره عاشق شدم و ازدواج کردم وقتی پسرم به دنیا امد وقتی پدرم فوت کرد ووقتی برادرم رفت سربازی و برگشت زمانی که رفت سر کار و پسر خاله وسطی هم زن گرفت  ماهم بالاخره با دایی وسطی اشتی کردیم .....هنوز توی توی ان خانه زندگی می کردند و حالا ان خانه که تمام خاطرات تلخ و شیرین عمر ما را با خود دارد فروخته شد ه یک بار به پدر معنویم گفتم چرا همه افعال ما طی زمان از بین می رود اما خانه ها خیابانها و درختها باقی می مانند حتی عشقها هم تمام می شوند فقط یک نقش در قلب و ذهن ما می ماند پدر معنویم گفت چون ساختمانها و خیابانها و درختها و.....مال این دنیا و متعلق به این دنیا هستند اما ما متعلق به این دنیا نیستیم ما اینجا مسافرین ماموریتمان که تمام شد بلیطمان را باطل می کنند و باید به خانه اصلی خودمان برگردیم .


 
محمد مصدق
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی:

چند تا از کتابهای خوب مسعود بهنود را در یک کتاب فروشی دوست داشتنی در شهر ساری پیدا کردم وخریدم  وسط یکی از انها کارتهایی بود  با عکس فلاسفه و نویسندگان مشهور روی یکیش عکس مصدق بود و پشت ان این متن نوشته شده بود که خیلی به دلم نشست و صرفا کارت را مدام لای کتابهایی که می خوانم می گذارم  و هر بار چشمم به این متن کوتاه می افتدد لذت می برم :

به کسانی که وقتی پای مصالح مردم به میان می اید از مصالح خصوصی و نظریات شخصی صرف نظر می کنند به کسانی که در سیاست مملکت اهل سازش نیستند و تا انجا که موفق شوند مرد و مردانه می ایستند و یکدندگی به خرج می دهند و باز به کسانی که در راه استقلال و ازادی ایران از همه چیز خود می گذرند....این عکس تقدیم می شود .


 
 
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی:

سرمای سختی خورده ام ...من و پسرک با هم ان را نوش جان کردیم ...یعنی اول او خورد بعد هم انقدر توی صورت من عطسه و سرفه کرد که گرفتم ....همسایه بالا دارد خانه تکانی می کند انهم چه خانه تکانیی انگار تمام ساختمان را گرفته است توی دستش و تکان می دهد ....من دیروز اشپزخانه را تکاندم بقیه را هم گذاشته ام برای کارگری که روز شنبه می اید ...هر چه فکر کردم دیدم نمی توانم روز سال تحویل را سوت و کور بگذرانم یکی از مشخصه های من این است که بمیرم و بمانم اگر بخواهم خوشی کنم باید بکنم برای همین کلی مهمان برای لحظه سال تحویل دعوت کردم تا همه با هم لحظه سال تحویل هورا بکشیم ........... و نحسی سال پیش را در کنیم ........باید به فکر عیدی هم باشم نمی شود کاریش کرد ......برای پایان سال 92 لحظه شماری می کنم


 
دهن اژدها
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٧  کلمات کلیدی:

از اول ناکامی زیاد داشت و برای هر چیزی حتی ساده ترین چیزها باید دستش را تا ارنج می کرد توی دهن اژداها و هنوز هم هر روز کارش این است که با اژدها بجنگند انهم جدال نابرابر شکایتی ندارد اما پیش خودش فکر می کرد کاش سناریوی بهتری در زندگی نصیبش می شد اما خودش دلیلش را بهتر می دانست شکایتی نداشت................


 
← صفحه بعد